به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی برمی افروزیم! آپدیت روزانه

بسم الله الرحمن الرحیم

تاریخ:شنبه 18 اردیبهشت 1395-08:38 ق.ظ

             
        مخاطبان این وبلاگ از مرز 700 هزار نفر گذشت.
 
مقدم همه فرزانگان فکور را گرامی می دارم.
 
   وب نامه شفیعی مطهر چشم به راه رهنمودهای شما :
  
 
 
 
 
این وبلاگ هر روز آپ می شود
این پست ثابت است



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زیر پایت چون ندانی حال مور...

تاریخ:شنبه 25 آذر 1396-12:08 ب.ظ

 زیر پایت چون ندانی حال مور...

 

دوستی تعریف  می کرد در سال  1350 هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم، آزمونی در ارتش برگزار شد تا افراد برگزیده در رشته حقوق، عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند.
در این آزمون، من و 25 نفر دیگر، رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.
دوره تحصیلی یک ساله بود و همه، با جدیت دروس را می خواندیم.
یک هفته مانده به پایان دوره، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من، فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسایی، خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی می کرد، مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند.
 هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم، چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم!
اول خیلی ترسیده بودم. وقتی به داخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم، افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد.
از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل، خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه، در گوشه بازداشتگاه، به حال خود رها کرد.
آن روز فشب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب، گذشت و گذشت، تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود، سپری شد.
صبح روز نهم، مجددا" دیدم همان دو نفر دژبان به همراه همان لباس شخصی، به دنبال من آمده و مرا با خود برده و یک راست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت، بردند.
افکار مختلف و آزار دهنده، لحظه ای مرا رها نمی کرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من، در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند، کمی جرأت به خرج دادم و از بغل دستی خود، آهسته پرسیدم، دیدم وضعیت او هم شبیه من است!
 ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه، با خوشرویی تمام، با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما، کاملا آگاه بود، این چنین به ما پاسخ داد:
هر کدام از شما، که افسران لایقی هم هستید، پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را، در سطح کشور بر عهده خواهید گرفت، و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود، از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان، حال و روز کسی را که محکوم می کنید، درک کرده و بی جهت و  از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر، کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز، از همه ما عذرخواهی شد و همه ما نفس راحتی کشیدیم.

زیر پایت چون ندانی حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شکوه گرگ

تاریخ:شنبه 25 آذر 1396-10:10 ق.ظ


شکوه گرگ


چه کسی می گوید شیر سلطان زمین است و عقاب شاه آسمان، وقتی برای لقمه ای نان بازیچه ی انسان می شوند و تخت سلطانی زمین و پادشاهی آسمان را به نان ذلت می فروشند و اهلی نیاز و تن پروری می شوند؟ 

زنده باد گرگ که اهلی نمی شود برای لقمه ای نان؛ و از هیچ کس توقعی ندارد به جز خودش. او وفاداری سگ را به لجن می کشد و شکوه پوشالین شیر و عقاب را افشا می کند که وفای سگ به نیازش است و شکوه شیر و عقاب شکستنی و سقوط وار است، اما شکوه گرگ در عزت و غرور آزادگی و اتکای به خویش است؛ پس او سلطان زمین و پادشاه آسمان است. او اهل جمع و عوام و وقت گذرانی و خوش گذرانی های عوامانه نیست. یارانش اندکند و هم فکر و هم مسیر و وفادار و شبگرد و پر طاقت و تیز بین و عاقل و خانواده دوست؛ غرور گرگ زیباست، چون اوج عزت و ازادگی است. او هرگز سربار کسی نیست ،حتی عزیزانش و فرزندانش که عمری برایشان جانبازی وایثار کرده است، چون وقتی پیر می شود و توان شکار جمعی را از دست می دهد، کار را به کاردان جوان و قدرتمند می سپارد و از اهل خود جدا می شود ،تا هم سربار کسی نباشد و هم با غرور زندگی کند و با عزت بمیرد. 

او هرگز تسلیم نمی شود وتملق و دریوزگی نمی کند و برای خودش ارزش و شخصیت قائل است. در قفس عمری ندارد و جانش را برای آزادی می دهد. انگار نافش را با آزادی بریده اند و و ذهنش را با شراب عزت مخمور کرده اند. با انسان دوست می شود، ولی هرگز برده و مطیع نمی شود .مانند هیچ کس نیست و از کسی تقلید نمی کند و بازیچه ی سیرک انسان ها نمی شود. او خودش است، خود خودش!

 ای کاش ما هم کمی گرگ بودیم!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عوارض خروج از کشور!

تاریخ:جمعه 24 آذر 1396-08:08 ب.ظ

 

 عوارض خروج از کشور! 


بلیت باغ‌وحش ۲هزار تومان بود، ولی مشتری نداشت. صاحب باغ‌وحش آگهی زد: «ورود رایگان است»، باغ وحش شلوغ شد. 

وقتی بازدید تمام شد، در قفس شیرها را باز کرد و جلوی در خروجی نوشت: 

«بلیت خروج ۵ هزار تومان».


(اندر احوالات عوارض خروج از کشور و شرایط داخلی)



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

میلیاردری که کنار پول هایش از گرسنگی مرد!

تاریخ:جمعه 24 آذر 1396-07:24 ق.ظ

میلیاردری که کنار پول هایش از گرسنگی مرد!


حكایت كوتاه

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به ما هم اعتنا کن لااقل!

تاریخ:پنجشنبه 23 آذر 1396-06:26 ب.ظ

 به ما هم اعتنا کن لااقل!


یا رب، از بالا به ما هم اعتنا کن لااقل!
بخت ما را هم از آن بالا صدا کن لااقل!

نصف کشورهای دنیایِ تو از ما بهترند؛
وضع ما را نصف آن ها باصفا کن لااقل!

دیشِ عرش کبریایی گیر کرده سمت غرب؛
چند روزی رویِ دیشت را به ما کن لااقل!

در اتوبانِ جهان پت پت کنیم عین پراید؛
بنز نه، ما را شبیه پرشیا کن لااقل!

به اروپا این همه حال اساسی می دهی؛
یک کم از آن حال هم بر ما عطا کن لااقل!

هرچه نعمت بود دادی به "یو اس آ"ی خبیث؛
پنج شش درصد از آن را سهم ما کن لااقل!

وضع ما را که تمام هفته مثل گامبیاست،
هفته ای یک روز چون آنتالیا کن لااقل!

کشور ما را که در "تاریخ" سوتی داده است،
جابه جا در نقشه ی "جغرافیا" کن لااقل!

مرز ایران را جدا کن از عراق و روسیه،
مدتی همسایه ایتالیا کن لااقل!

رتبه ی ما را که در دنیا از آخر سومیم
از همان آخر، ششم در آسیا کن لااقل!

وقتی اینجا بین ما قانون جنگل حاکم است،
وضع ما را سوژه ی راز بقا کن لااقل!

هر که آمد یک گره وا کرد؛ ده تا بست روش؛
آن گره های درشتش را تو وا کن لااقل!

این عصایی که تو دادی نیل را نشکافت خوب؛
محض خنده گاه آن را اژدها کن لااقل!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چشم تنگ دنیا دوست

تاریخ:پنجشنبه 23 آذر 1396-09:11 ق.ظ

چشم تنگ دنیا دوست


حکایتی از گلستان سعدی

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد. 

همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندریi دارم که هوایی خوش است. باز گفتی نه که دریای مغرب مشوّش است. 

سعدیا!  سفری دیگرم در پیش است. اگر آن کرده شود ،بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. 

گفتم: آن کدام سفر است؟ 

گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و بُرد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم. 

انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت: ای سعدی ! تو هم سخنی بگوی از آن ها که دیده‌ای و شنیده‌ای. گفتم:

آن شنیدستى که در اقصاى غور
بار سالارى بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
یاقناعت پر کند یا خاک گور



https://t.me/joinchat/AAAAAD7jR1f_09TXsZPR7Q



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لزوم اظهارنظر تخصصی

تاریخ:پنجشنبه 23 آذر 1396-08:01 ق.ظ

لزوم اظهارنظر تخصصی


خاطره‌ای از زبان دکتر محمود کویر:

دهه‌ی شصت بود. در یک سمنیار پزشکی، آخوندی هم دعوت شده بود. طبق برنامه پشت تریبون رفت و شروع کرد به سخنرانی. پس از خواندن چند آیه و حدیث، گفت: «اگر دو نوزاد از شیر یک مادر بخورند، قطعاً چهره‌ی آن‌ها شبیه یکدیگر خواهد شد!»

بعد از او نوبت به سخنرانی "دکتر جلال مجیبیان" رسید. ایشان کلامش را این‌گونه آغاز کرد: 

حضار گرامی، هنگامی که نوزاد بودم ،شیر مادرم کفاف سیر کردنم را نمی‌داد و مجبور شدند به من شیر بز بدهند. آیا اکنون من شباهتی به بز دارم؟!

پس از خنده‌ی طولانی و ممتد حضار، ایشان رو به آخوند حاضر در سمینار کرد و گفت: 

همان‌طور که ما پزشکان در کار دین و فقه و حلال و حرام دخالتی نمی‌کنیم، از شما نیز خواهشمندیم به امور پزشکی و طبابت ورود ننمایید.

محمد مهدوی فر:

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قانون زندگی

تاریخ:چهارشنبه 22 آذر 1396-07:43 ق.ظ

قانون زندگی


سلطان به وزیر گفت ۳ سوال می کنم. فردا اگر جواب دادی، هستی وگرنه عزل می شوی.

سوال اول: خدا چه می خورد؟
سوال دوم: خدا چه می پوشد؟
سوال سوم: خدا چه کار می کند؟

وزیر از این که جواب سوال ها را نمی دانست، ناراحت بود.
غلامی دانا و زیرک داشت.
وزیر به غلام گفت : سلطان ۳ سوال کرده، اگر جواب ندهم ،برکنار می شوم.
این که :خدا چه می خورد؟ چه می پوشد؟ چه کار می کند؟

غلام گفت: هر سه را می دانم، اما دو جواب را الان می گویم و سومی را فردا...!
اما خدا چه می خورد؟ خداغم بنده هایش را می خورد.
این که چه می پوشد؟ خدا عیب های بنده های خود را می پوشد.
اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.

وزیر به دو سوال جواب داد، سلطان گفت: 

درست است، ولی بگو جواب ها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟
وزیر گفت: این غلام من انسان فهمیده ای است. جواب ها را او داد.
گفت: پس لباس وزارت را در بیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

بعد وزیر به غلام گفت: جواب سوال سوم چه شد؟

غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار می کند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر می کند و وزیر را غلام می کند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بی رحمانه ترین کار

تاریخ:سه شنبه 21 آذر 1396-09:38 ق.ظ

 بی رحمانه ترین کار


#داستانک

چارلز بوکفسکی تعریف می کرد که زمستان بود. جان می کندم در نیویورك كه نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. 

فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم: می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم. و خدای من! مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آن ها را می جویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت: متشکرم! متشکرم! متشکرم! 

مثل آن که توی بهشت باشم. همین طور قدم می زدم که سرو کله ی دو نفر پیدا شد. یکیشان به آن یکی گفت: 

خدای بزرگ! 

طرف مقابل پرسید: چه شده؟ 

اولی گفت: آن یارو را دیدی چه وحشتناک ذرّت می خورد؟

  بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرّت ها لذت نبردم. به خودم گفتم: 

منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم.


گاهی به همین راحتی با یک کلمه، یک جمله، یک نیشخند یا حالتی از یک چهره می توانیم مردم را از بهشت خودشان بیرون بکشیم و این واقعاً بی رحمانه ترین کاری است که انجام می دهیم.




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تلنگری واقعی

تاریخ:دوشنبه 20 آذر 1396-09:39 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باد تند است و چراغم ابتری...

تاریخ:دوشنبه 20 آذر 1396-08:53 ق.ظ

 باد تند است و چراغم ابتری...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قیامت نامه!

تاریخ:یکشنبه 19 آذر 1396-06:36 ب.ظ


"قیامت نامه!"

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان حاج آقا در توالت هواپیما

تاریخ:یکشنبه 19 آذر 1396-07:19 ق.ظ

داستان حاج آقا در توالت هواپیما

حاج آقا برای سرکشی به مستقلاتش در پاریس و تورنتو و همچنین سرکشی به دو تا آقازاده اش که در در این دو شهر تحصیل می کنند، آمده بود.
چند روزی پاریس بود و الان هم تو هواپیما نشسته بود و راهی تورنتو بود.
این توالت لعنتی هم که همش اشغاله، اگه ایران ایر بود، حتما حاج آقا با عصبانیت داد می زد: «قیچی کنید، مردم تو صفند». 

وضعش خراب بود و به خودش می پیچید.
 خانم مهمانداری که داشت از نزدیکش رد می شد، متوجه وضعیت اضطراری و اورژانسی حاج آقا شد. گفت: 

«اشکالی ندارد اگر از توالت خانم ها استفاده کنید، به شرطی که قول بدید دست به دگمه هایی که تو توالت هست، نزنید.»
حاج آقا که به توصیه پسرانش کلاس انگلیسی رفته بود، کمی انگلیسی هم می دانست ، منظور مهماندار را فهمید.
تو توالت نشسته بود که متوجه دگمه ها شد. دگمه ها با حروف لاتین علامت گذاری شده بودند: «وی. وی» ، «وی.ای»، «پی.پی» و یک دگمه قرمز که رویش نوشته بود: «ای.تی»
حاج آقا که سبک شده بود، حس کنجکاویش تحریک شده پیش خودش گفت: «کی متوجه میشه من به دگمه ها دست زدم؟»
با احتیاط رو دگمه «وی وی» فشار داد. ناگهان آب ملایم ولرمی باسنش را نوازش داد. حاج آقا که داشت حال می کرد گفت: «چه احساس لذت بخشی. این همه هواپیما سوار شدم تو هیچ توالت مردانه ای چنین چیز خوبی ندیدم. حقشه به توالت مردانه بگیم مستراح».
بعد رو دگمه «وی ای» فشار داد. جریان آب ولرم قطع شد و به جایش هوا یا باد ملایم و نیمه گرمی شروع به وزیدن کرد و باسنش را خشک کرد. چه لذتی، حاج آقا اگه دستش بود ساعت ها حاضر بود تو توالت بشینه.
بعدش حاج آقا دگمه «پی پی» را فشار داد. یه چیزی شبیه همانی که خانم ها با آن صورتشون را پودر مالی می کنند، شروع کرد به پودر مالی باسن حاج آقا و عطر خوب و خوشی هم توی فضای توالت پیچید.
حاج آقا که حسابی کیفور شده بود، پیش خودش گفت: 

«چه احساس شیرینی. اما این توالت خانم ها هم عجب چیز محشریه ها. این که توالت نیست. اتاقی پر از احساس و عشق و محبته. برگشتم ایران حتما تو ویلای مرزن آباد میدم درست کنند.»
لبخند رضایت بخشی بر لبانش نشست و چشمانش را بست و بوی خوش پودر را با نفس عمیق بالا کشید. لحظه ای کوتاه یاد آن سال های خیلی خیلی دور افتاد. حدود بیست، سی سال پیش که تو هوای سرد زمستانی مجبور بود آفتابه را بر داره و بره آن طرف باغ از چاه آب برداره و بعد گوشه دیگر باغ بره توالت. توالت که نه، همان مستراح. حاج آقا چشم ها را باز کرد و این افکار و خاطرات ناجور را که می خواستند کیفش را کور کنند، از خودش دور کرد.
پودر مالی که قطع شد، حاج آقا به دگمه قرمز «ای تی» خیره شد و گفت: «هرچه بادا باد» و انگشتش را گذاشت رو دگمه و فشار داد .. !!!!
چشمانش سیاه شد و دیگه چیزی نفهمید. بعدا که تو بیمارستان تورنتو به هوش آمد و چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید لبخند ملیح یک خانم پرستار بود. با انگلیسی دست و پا شکسته پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ خانم پرستار گفت: 

دگمه آخری را که فشار دادید، دگمه ای است که به طور اتوماتیك نوار بهداشتی خانم ها را بر می داره!!!
بعد یک کیسه نایلونی کوچکی که چیزی شبیه به یک تکه سوسیس تویش بود، را نشان داد و گفت: 

آقا، مردانگی تان را می گذارم زیر متکایتان برای یادگاری!!!!


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همان بهتر که بمیرد!

تاریخ:شنبه 18 آذر 1396-06:06 ب.ظ

 همان بهتر که بمیرد! 


بعد از دستگیری میرزا رضا کرمانی و هنگام بازجویی از او پرسیدند:
چرا حضرت ناصر الدین شاه را کشتی؟
او پاسخ داد:
سراسر مملکت را فساد  و فقر گرفته و همه تقصیر از او بود، چرا که سر رشته ی همه چیز در مملکت به او ختم می شد و تمام قوا در شخص او متمرکز بود.
گفتند:
این ربطی به اعلی حضرت ندارد و اطرافیان او مقصرند، او از خیلی امور ناراست بی اطلاع بود.
پاسخ میرزا شنیدنی و تاریخی است و همیشه در تاریخ ایران درست می نماید و به یادگار خواهد ماند.
او پاسخ داد:
اگر اطلاع داشت، که حقش بود و اگر بی اطلاع بود، وای به حال مملکتی که شاهش از این همه ناراستی و فقر و فساد بی اطلاع باشد .
همان بهتر که بمیرد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خلق را اگر میل به خریت باشد...

تاریخ:شنبه 18 آذر 1396-07:10 ق.ظ

 خلق را اگر میل به خریت باشد...


حکایتی خواندنی...

شیخی به چُرت بود که زنش  وارد شد به تعجیل, بگفتا:

شیخا !چه نشستی که آش شله قلمکار دهند اندر هیئت ابوالفضلی!

پس شیخ به عبا شد و دیگ, سمت دروازه, پیش گرفت.

چون رسید کوی هیئت را, خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند!
ره زِ میان صف گشوده, بالای دیگ برسید. دیگ آش, نیمه یافت. پس آشپز را بگفت: دست نگاهدار, که نذری را اشکالی است شرعی!

آشپز بگفت: از چه روی ای شیخ؟
خلق نیز به گوش شدند.

شیخ بگفت:  قصاب بدیدم به بازار که گوسپند, تازه ذبح بکرده, سر به کناری نهاده بود. چون زِ سر بگذشتم, حیوان به ناله و اشک شد که قصاب, آب نداده, هلاکم نمود..., هم از این روی, حرام باشد آن گوشت و این شله!

مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که: 

حال که کار زِ کار بگذشته, چه باید کرد شیخا؟

شیخ بخاراند ریش را و بگفتا:  خُمس آش به امام دهید, حلال شود!
پس خلق بگفتند آشپز را که:  

خُمس دهی, حلال شود, به زِ آن است که کُلِ آن حرام شود!

پس آشپز, دیگ زِ شیخ بستاند و آش اَندر بِکرد!
خلق, شادمان شده, شیخ را درود گفته, صلوات بفرستادند.

خشتمال, که ترش روی, حکایت بدید و بشنید, شیخ را جلو گرفته, بگفتا: 

این چه داستان بود که کردی؟ چه کَس دیده که گوسپند سر بریده سخن گوید, ای فریبکار؟
شیخ بگفتک مهم شُله است, که به دیگ شد!
 اَلباقی, نه گناه من است, که خلق را اگر میل به خریت باشد، همه کس را حلال باشد به سواری...!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :203
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
***** ------------------------------------ --------------------------------------

.