به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی برمی افروزیم! آپدیت روزانه

بسم الله الرحمن الرحیم

تاریخ:شنبه 18 اردیبهشت 1395-09:38 ق.ظ

             
        مخاطبان این وبلاگ از مرز یک میلیون و یکصدهزار نفر گذشت.
 
مقدم همه فرزانگان فکور را گرامی می دارم.
 
تذکر مهم 

گاهی بر اثر برخی اختلالات  فقط عنوان یدون متن مطلب در وبلاگ درج می شود. با پوزش در این گونه مواقع لطفا متن کامل را در لینک زیر بخوانید: 

http://30arg.blogfa.com/

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar

   
 
 
این وبلاگ هر روز آپ می شود
این پست ثابت است



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قصه پرغصه فرهنگیان بازنشسته

تاریخ:یکشنبه 31 شهریور 1398-04:51 ق.ظ


قصه پرغصه فرهنگیان بازنشسته


 برفت شوکت محمود و در زمانه نماند؛
 جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی!!!


....  ساعت ۱۰ شب بود؛ آخرین مسافر هم کرایه اش را پرداخت و پیاده شد.

 احساس خستگی می کرد، دوست داشت هر چه زودتر خود را به خانه برساند.

تا خانه شان چند چهارراه فاصله بود که ناگهان با شنیدن کلمه «دربست»،
بی اختیار پایش را روی پدال ترمز گذاشت و کمی جلوتر از مسافر، خودرو متوقف شد.


دنده عقب گرفت و جلوی مردی شیک پوش نگه داشت و او هم با سلام گرمی، سوار خودرو شد؛ بدون آن که به مسافر نگاه کند، پاسخ سلامش را داد و پرسید: 

«کجا می روید؟»

مسافر به سمت راننده برگشت اما ناگهان احساس کرد، یخ کرده است، گرمی اش ناگهان به سردی تبدیل شد و خیلی آرام پاسخ داد: «نیاوران» .....
راننده بدون آن که متوجه تغییر احوال مسافر شود، گفت: «۴۰ هزار تومان می شود»؛ مرد عرق سردی را که روی پیشانی اش نقش بسته بود، پاک کرد و با همان لحن آرام پاسخ داد:
«مشکلی نیست».

راننده مسیرش را به سمت مقصد مسافر تغییر داد. سکوت عجیبی بین آن دو حاکم شده بود؛ مرد که به نظر ۴۰ ساله می آمد، حس تلخی داشت؛ زیرچشمی راننده را نگاه کرد؛ با آن که تنها نیم رخش را می دید و چین و چروکی نیز روی پوستش جا خوش کرده بود؛ اما به راحتی او را شناخته بود.

اصلا مگر می شد بهترین روزهای زندگی اش را با آقا "معلم مهربان" کلاس چهارم  فراموش کند؛
.... مردی که مهرورزی کردن و احترام به هم نوع را از او آموخته بود؛ مردی که همواره در عمرش فاصله میان ذهن و زبان و عمل را به حداقل رسانده بود!!! رفتار و گفتارش همیشه در ذهنش نجوا می کرد!

....با خود فکر می کرد چرا باید مردی که سال ها به دانش آموزان درس عشق و زندگی آموخته، اکنون در سن بازنشستگی مسافرکشی کند!!!!

با خودش فکر می کرد حتما آقامعلم کلاس چهارم خیلی محتاج شده است که تا این ساعت شب، مسافرکشی می کند.

دیگر به مقصد رسیده بودند و او همچنان در فکر بود؛ دلش می خواست آقا معلمش را در آغوش بگیرد، بوسه بر دستانش بزند و احساس آرامشی را که همیشه از او می گرفت؛ دوباره تکرار کند اما می دانست این کار اصلا درست نیست!

نمی خواست آقا معلم احساس شرمساری از دیدن شاگردش داشته باشد؛ هنوز یک خیابان به خانه اش مانده بود که تصمیم گرفت پیاده شود.

 ۴۰ هزار تومان را مودبانه روی داشبورد گذاشت و با همان لحن آرام گفت:
«خسته نباشید، شب تان بخیر»؛

و به سرعت پیاده شد تا آقا معلم متوجه اشک های او نشود!!!


به قول ادیب الممالک فراهانی:

افسوس که این مزرعه را آب گرفته؛
 دهقان مصیبت زده را خواب گرفته!

  خون دل ما رنگ می ناب گرفته؛
  وز سوزش تب،  پیکرمان تاب گرفته!

 رخسار هنر گونه مهتاب گرفته؛
 چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته!!

  و به قول حضرت حافظ:

 شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش؛
 گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حقیقت کجاست؟!

تاریخ:شنبه 30 شهریور 1398-11:00 ق.ظ

 حقیقت کجاست؟!

چرچیل می‌گوید : 

در میانه جنگ جهانی دوم در حالی که لندن زیر بمباران نازی ها بود قرار جلسه ای بسیار مهم داشتم. به علت اشتغال به کارهای دیگر چند دقیقه مانده به جلسه به راننده‌ام گفتم مرا فوری به محل جلسه برساند.

راننده مسیر کوتاه ولی ورود ممنوع را انتخاب کرد. وسط خیابان ناگهان افسر راهنمایی‌ قبض جریمه در دست، دستور توقف داد.

راننده گفت: «این ماشین نخست‌وزیر است. ایشان به جلسه محرمانه‌ای می‌رود و باید سر ساعت به جلسه برسد».

افسر با خونسردی گفت: «هم نخست‌وزیر و هم من وظیفه‌امون را خوب می شناسیم».

پلیس جریمه را صادر کرد و دستور دور زدن به راننده داد، وقتی راننده مشغول دور زدن شد، چرچیل سیگار برگش را روشن کرد و گفت:  

«جنگ را می‌بریم، چون قانون حاکم است و خیابان‌های لندن به رغم بمباران سنگین دشمن با قانون اداره می‌شود».

چرچیل درست پیش‌بینی کرده بود.
ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺧﻠﯿﻞ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯿﮕﻪ:
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺗﻤﺪﻥ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩ:
ﺍﻭﻝ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ , ﺩﻭﻡ ﻧﻈﺎﻡ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ  و ﺳﻮﻡ ﺍﻟﮕﻮﻫﺎ را.

ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﺴﺖ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻣﻌﻠﻢ را
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ را!

هیتلر در جنگ جهانی دوم به تنها قشری که اجازه وارد شدن به جنگ در کشورش نداد معلمین بودند و دستور داد معلمین را در سنگرهای زیرزمینی محبوس کنند. دلیلش را از او پرسیدند.

او گفت: اگر در جنگ پیروز شویم برای جهانگشایی به آن ها نیاز داریم
و اگر شکست بخوریم برای ساختن کشور به آن ها نیاز داریم. آینده نگری اش درست از آب درآمد و معلمان بخوبی موجب آبادانی آلمان شدند... ‏

عقیده می تواند عقیده من باشد،اما حقیقت نمی تواند حقیقت من باشد.

حقیقت متعلق به هیچ کس نیست.
برای همین همیشه بر سر عقیده می جنگند.
 نه بر سر حقیقت...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به چه کسی باید خندید؟!

تاریخ:جمعه 29 شهریور 1398-10:43 ق.ظ

 به چه کسی باید خندید؟!

روزی دم یک روباه در حادثه ای قطع شد. روباه های گروه پرسیدند: 

دم ات چی شد ؟
چون روباه ها نسلی مکار هستند، گفت خودم قطع اش کردم.
گفتند: چرا؟ این که بسیار بد می شود.
روباه گفت: نخیر ، حالا خوب آزاد و سبک احساس راحتی می کنم .وقتی راه می روم فکر می کنم که دارم پرواز می کنم.
یک روباه دیگر که بسیار ساده بود رفت دم خود را قطع کرد و درد شدیدی داشت و نمی توانست تحمل کند.
رفت نزد روباه اولی و گفت: برادر، تو که گفته بودی که سبک شده ام و احساس راحتی می کنم .من که بسیار درد دارم.
گفت صدایش را درنیاور .اگر نه تمام روز روباه های دیگر به ما می خندند،
هر لحظه خوشی کن و افتخار کن تا تعداد ما زیاد شود و گرنه تمام عمر مورد تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت.
همان بود که تعداد دم بریده ها آنقدر زیاد شد که بعداً به روباه های دم دار می خندیدند.

نتیجه: وقتی در یک جامعه افراد مفسد زیاد می شود، آنگاه به افراد باشرف و باعزت می خندند و گاهی هم آن ها را دیوانه می گویند...!!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از ماست که بر ماست!

تاریخ:چهارشنبه 27 شهریور 1398-07:08 ق.ظ

از ماست که بر ماست!


مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت.
زن کره ها را به شکل قالب‌های یک کیلویى می ساخت و مرد آن را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.

روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آن ها را وزن کرد. اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:
دیگر از تو کره نمى خرم،تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است!

مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت: 

ما ترازویی نداریم. چندی قبل یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار می دادیم

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#سیاه_نمایی!2 بازار فیلترشکن

تاریخ:سه شنبه 26 شهریور 1398-05:56 ق.ظ

 #سیاه_نمایی!2

بازار فیلترشکن

گفت: می دانی چرا تلگرام را فیلتر کردند؟

گفتم: خب،لابد برای این که جلوی بدآموزی های آن را بگیرند.

گفت: نه،خیلی خوش خیالی! 

گفتم :پس علتش چیست؟

گفت: اگر فیلتر نمی کردند،سودجویان فروشنده فیلترشکن چطوری می توانستند سالانه صدها میلیارد به جیب بزنند؟!

گفتم: باز هم سیاه نمایی کردی؟!

#شفیعی_مطهر

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

  https://t.me/amotahar





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معلم پرورشی!

تاریخ:دوشنبه 25 شهریور 1398-10:03 ق.ظ

معلم پرورشی!


 یکی از همکارانم تعریف می‌کرد در اوایل شروع کارم در دهدشت تدریس می‌کردم.

 یک روز پدر یکی از دانش آموزان اخراجی که به مدرسه احضار شده بود دلیل اخراج فرزندش را از مدیر مدرسه پرسید.

مدیر به او گفت : معلم پرورشی او را اخراج کرده است.

پدر دانش آموز زد زیر خنده...
مدیر به او گفت : برای چی می‌خندید؟!!!

پدر گفت : واللا ماهی و میگوی پرورشی دیده بودیم...
 اما معلم پرورشی ندیده بودیم.




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مشتی غلوم لعنتی

تاریخ:دوشنبه 25 شهریور 1398-08:56 ق.ظ


مشتی غلوم لعنتی

... روز عاشورای سی‌ سال پیش من هم از جمله مستمعان آن مجلس باشکوه بودم و جایی که به مدد دوستان و عنایت صاحبخانه نصیبم شده بود دریچه‌ اتاقی بود مشرف بر حیاط و درست کنار منبر واعظ، یعنی همان نقطه‌ای که معمولاً هنرنمایی سینه‌زنان و تعزیه‌داری شبیه‌گردانان به اوج می‌‌رسد.

مجلس با  شکوهی بود. زمزمه‌ آخوند روضه‌خوان در امواج صداهای گوناگون جمعیتی ده‌ هزار نفری به گوش نمی‌‌رسید. سمفونی اصوات مجلس از اجزای گوناگونی ترکیب شده بود، دسته‌ای که صلوات می‌فرستادند، زنانی که بر سر و سینه
می‌کوبیدند و حسین حسین می‌زدند، مادرانی که با بچه‌های فضولشان کلنجار می‌رفتند و شیرخوارگانی که از ازدحام و گرما به جان آمده بودند و جیغ می‌کشیدند و سقا‌هایی که با لگدمال کردن مردم «بنوش به یاد حسین» می‌دادند و خادمانی که با رها کردن سینی چای و صدای شکستن استکان‌ها به این مجموعه اصوات تنوع بیش‌تری می‌بخشیدند.

مقارن ظهر، فریاد رسای مشتی غلوم مجلس را تکان داد و نزدیک شدن دسته را اعلام کرد. مردم برخاستند و کوچه دادند. لحظه‌ای بعد صدای زنجیر سینه‌زنان و طبل شیپور‌ نوازندگان و شیهه‌ی اسبان و نعره‌ی شتران در فضا پیچید، و در پی آن از مشرق آستانه‌ی در، خورشیدِ جمال مشتی غلوم طلوع کرد، با پیراهن بلند و سیاه، با فرقی کاهگل‌اندود و کاکُلی آشفته، با دهانی کف بر لب آورده، با چشمانی خون‌گرفته و با شمشیری بر آسمان افراخته و با انبوه بچه‌های همراهش.
مشتی غلوم امروز اندک شباهتی با مشتی غلوم ده‌ روز پیش‌ نداشت. شور ایمان و جوش‌ عزا و شکوه مراسم به او قدرتی بیش‌ از جثه‌ و طبیعتش بخشیده‌ بود. اتمِ شکافته و الکترون رها‌شده‌ای بود که حضورش رعشه بر زمین و زمان می‌افکند. گویی از عظمت مقام موقتی خویش با خبر بود و می‌دانست که در شرایط حاضر،  هزاران نفر مردمی با فریاد او همراهی می‌کنند که در روز‌های معمولی به زحمت جواب سلامش را می‌داده‌اند.

 با شور و خروش قدم در حیاط مجلس گذاشت و شمشیرش را در هوا تکانی داد و با همه‌ وجودش فریاد زد: «های مردم! بر یزید لعنت!» و جمعیت سودازده‌ ده‌ هزار نفری همصدا خروشیدند که «بیش باد و کم مباد!» قدم دیگر را برداشت و تکانی دیگر به شمشیر داد و فریاد زد «های مردم، بر شمر لعنت!» و صدای هماهنگ خلایق اوج گرفت که «بیش باد و کم مباد!» 

اکنون دسته‌ موزیک به محل نزدیک شد و صدای طبل‌ها و نفیر شیپور‌ها غلغله‌ای در مجلس عزا افکنده بود و مشتی غلوم که هیبت جلسه و هم‌صدایی مردم، سرمست شور و خروشش کرده بود، نعره کشید که «های مردم، بر ابن زیاد لعنت!» و مردم که دیگر در ازدحام بی‌سابقه و هیجان احساسات بدشواری عبارات او را می‌شنیدند، تأییدش کردند که «بیش باد و کم مباد!»
مشتی غلوم همچنان لعنت‌کنان به وسط مجلس و نزدیک منبر رسید. و من که از نزدیک می‌توانستم شور و هیجان او را ببینم و صدایش را –که دیگر تا حدی نامفهوم شده بود- بشنوم، نگران این بودم که مبادا مرد عزیز از شدت هیجان و خروش سکته کند، که شنیدم با فریادی از همیشه رساتر می‌گوید «های مردم! بر پدرتان لعنت!» از این شعار یکه خوردم و نگران عکس‌العمل خلایق شدم که فریاد «بیش باد و کم‌ مباد» مردم از نگرانی نجاتم داد. مشتی غلوم قدمی دیگر پیش نهاد و فریاد زد «های مردم، بر جد و آبادتان لعنت!» و مردم یکصدا تأییدش کردند که «بیش باد و کم مباد!»
 
پیرمرد ظریف و عارفی که در کنار من ایستاده بود، با اشارت و لبخندی، حیرت مرا بر طرف کرد و آهسته در گوشم گفت: 

«نگران مباش، مشتی غلوم هر سال همین وضع را دارد، مردم هم وقتی که به جوش می‌آیند توجهی به مفهوم لعنت‌های او ندارند، هر چه بگوید تاییدش می‌کنند.»

سعیدی سیرجانی

@Sarabestan



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ای کاش فکر می کردیم

تاریخ:یکشنبه 24 شهریور 1398-08:54 ق.ظ

ای کاش فکر می کردیم

#داستانک
#قابل_تامل

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد. فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.
 
مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : 

این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.
 
سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند . هر چند وقت یک بار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.
 
سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ 

پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.
 
پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! 

پسر گفت : نه . 

پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ 

پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .

پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ...

مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ 

پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد. الآن هم در زندگی با او بدبخت است. 

پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...

به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...!

♦️رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم،

در حالی که تمام آن روش زندگی من است.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چیزی نگفت

تاریخ:شنبه 23 شهریور 1398-12:48 ب.ظ

.          چیزی نگفت

جغد فرتوتی هما شد ، هیچ کس چیزی نگفت
موشی آمد اژدها شد، هیچ کس چیزی نگفت

رفت شَست پای خوشبختی به چشم زندگی؛
عشق امری ناروا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

چشمه ی جوشان و شفّافی که ملّت خلق کرد
غرق گِل از ابتدا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

آن که رسم کدخدایی را غلط اعلام کرد
کم کمک خود کدخدا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

دست ملّت ضربه خورد افسار دولت ول شد و
دولت از ملّت سوا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

دین و حومه رفت زیر سلطه ی تزویرخان
منطقه ارض الرّیا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

ملّتی که برج در برجش نشان از جشن داشت
ماه در ماهش عزا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

زنده شد «ابن زیاد» و نوحه خوانی پیشه کرد
آب و نانش کربلا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

شیخ از «اللّه اکبر»، «کِبر» را برداشت کرد
رفت بالا کبریا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

از نماز بی وضو چیزی نمی گویم ولی
روزه ها بی ربّنا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

هر حرامی کم کم از منبر حلالیّت گرفت
مثل این که کودتا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

چارچنگولی ربا افتاد روی بانک ها
این رِبا هستی رُبا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

مرزهای علم و دانش در افاضات شیوخ
دائماً هی جابه جا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

هر چه مسئول آمد از بس بود خالص ، دزد شد
دزدی اش هم برملا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

آن که فِرت و فِرت از ارض و سما تفسیر داشت
کاسب ارز و طلا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

نرم نرمک کلّ بیت المال هاپولی شد و
پول ها پخش و پلا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

آب و خاک و کوه و دشت و نفت و گاز و معدن و
جنگل و دریا فنا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

گرد و خاک و دود و پارازیت و کوفتِ زهر مار
میکس با باد صبا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

هر کجا کمتر گران کردند مایحتاج را
محشر کبرا به پا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

فقرِ لامصّب فقط در قشر مستضعف نماند ؛
بانوا هم بینوا شد هیچ کس چیزی نگفت

آن چماقی را که می گفتند دیگر مرده است
لامروّت باز پا شد هیچ کس چیزی نگفت

ظلم عین سگ پرید و پاچه ی ما را گرفت
گرچه دردش جانگزا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

تازیانه مجری احکام تازی نازی و
آش شیرین ، شوربا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

کارگر زندانی امّا کارفرمای شریف !
راهی آنتالیا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

لاله ها رویید از خون جوانان وطن
آن که جیکی زد جزا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

"دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد ؟ !"
آشنا ناآشنا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

من نمی دانم کدامین شیر فاسد خورده ای
باعث این وضع ما شد ، هیچ کس چیزی نگفت

چند سالِ بعد باید گفت : «کلّاً مملکت
حذف از جغرافیا شد ، هیچ کس چیزی نگفت»

شاعر ! از بالا پیامی محرمانه آمده :
«هیچ کس چیزی نمی گوید تو هم بس کن خفه».

***
.      (((  حسین  گلچین))



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حاملگی ناخواسته یک مسول مذکر!

تاریخ:شنبه 23 شهریور 1398-10:10 ق.ظ

حاملگی ناخواسته یک مسول مذکر!


حاملگی ناخواسته یکی از مسئولین سابق پارس جنوبی


شنیده ها حاکی از آن است که آقای حسنوند رییس کمیسیون نفت مجلس شورای اسلامی در سخنرانی دو روز گذشته خود گفته که در وزارت نفت فاجعه رخ داده است،از اختلاس های چند هزار میلیاردی تا مدارک جعلی مدیران و سرقت های علمی ایشان.

شرح خبر:
یکی از مدیران عامل سابق پارس جنوبی که  پس از بازنشستگی و بر خلاف قانون منع بکارگیری بازنشستگان و با رانت به سمت مدیر عاملی یکی از پتروشیمی های منطقه انرژی پارس-عسلویه در آمده است.

چندی قبل ایشان جهت دفاع از مدرک کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک خود در پردیس بین المللی صنعتی شریف واقع در جزیره کیش حاضر شده و از آنجایی که پایان نامه را کپی کرده بود و رئیس جلسه و استاد راهنما نیز پایان نامه را نخوانده بودند از آن تعریف کردند.
جمله استاد داور بسیار جالب است:
پایان نامه خودت رو خوندی؟ برو صفحه ۹ پاراگراف ۲ ببین چی نوشته؟
نوشته بود: من در زمان نوشتن این پایان نامه حامله بودم!
 پس از این فضاحت و استعلام مدرک کارشناسی ایشان معلوم شد که لیسانس ایشان نیز جعلی بوده و این یعنی چندین و چند سال یک دیپلمه بر مسند مدیریت عامل شرکت های تابعه وزارت نفت تکیه زده است.

اکنون چه کسی در این مملکت پاسخگوی این فضاحت می باشد؟!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در نهایت برنده کیست؟

تاریخ:جمعه 22 شهریور 1398-08:59 ق.ظ

 در نهایت برنده کیست؟


شاه به وزیر دستور داد که تمام شترهای کشور را به قیمت ده  سکه طلا بخرند. وزیر تعجب کرد و گفت: 

اعلی حضرت حتماً بهتر می دانند که اوضاع خزانه اصلاً خوب نیست و ما هم به شتر نیاز نداریم.

شاه گفت فقط به حرفم گوش کن و مو به مو اجرا کن. وزیر تمام شترها به این قیمت را خرید. 

شاه گفت: حالا اعلام کن که هر شتر را بیست  سکه می خریم. 

وزیر چنین کرد و عده دیگری شترهای خودشان را به حکومت فروختند. دفعه بعد سی  سکه اعلام کردند و عده‌ای دیگر وسوسه شدند که وارد این عرصه پر سود بشوند و شترهای خود را فروختند.
به همین ترتیب قیمت‌ها را تا هشتاد سکه بالا بردند و مردم تمام شترهای کشور را به حکومت فروختند.
شاه به وزیر گفت حالا اعلام کن که شترها را به صد سکه می خریم و از آن طرف به عوامل ما بگو که شترها را نود سکه بفروشند.
مردم هم به طمع سود ده  سکه ای بار دیگر حماسه آفریدند و هجوم بردند تا شترهایی که خودشان با قیمت های عمدتاً پایین به حکومت فروختند را دوباره بخرند.
وقتی همه شترها فروخته شد، حکومت اعلام کرد به علت دزدی های انجام شده در خرید و فروش شتر، دیگر به ماموران خود اعتماد ندارد و هیچ شتری نمی خرد.
به همین سادگی خزانه حکومت از سکه های مردم ابله و طمع کار پر شد و پول کافی برای تامین نیازهای ارتش و داروغه و دیوان و حکومت تامین شد.
وزیر اعظم هم از این تدبیر شاه به وجد آمد و این بار کلید خزانه ای را در دست داشت که پر بود از درآمد. این وسط فقط کمی نارضایتی مردم بود که مهم نبود چون اکثرا اصلا نمی فهمیدند از کجا خورده اند.

شاید این داستان تخیلی باشد ولی هر روز برای ما آن هم در قرن بیست و یکم تَکرار می شود. مردمی که در صف سکه، دلار، خودرو، لوازم خانگی، سود های بانکی بالا، سهام انواع بورس و غیره هستند خودشان هم نمی فهمند که در نهایت چه کسی برنده است.

@miras_gozashtegan



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه دنیای عجیبیه ؟ً!طنز

تاریخ:پنجشنبه 21 شهریور 1398-09:26 ق.ظ


چه دنیای عجیبیه ؟ً!طنز


  صد سال پیش همه اسب داشتند ،فقط افراد ثروتمند ماشین داشتند.
الان همه ماشین دارند و فقط افراد ثروتمند اسب دارن !

استاد ، درس فارسی می داد. شاگردی دست بلند کرد و گفت:
استاد چند تا سوال دارم.
چرا کلمه خمسه از چهارحرف تشکیل شده، ولی کلمه اربعه از پنج حرف؟
و چرا کلمه «با هم» از هم جداست، ولی کلمه «جدا» با هم هست؟

استاد گریه اش گرفت و تدریس را رها کرد و مغازه فلافلی باز کرد.
شاگرد رفت سراغ مغازه استاد و پرسید:
استاد؟ میگم مفرد کلمه فلافل چی میشه؟ (مفرد ندارد)!
استاد دیوانه شده و برایش نوبت بستری شدن در آسایشگاه روانی گرفتند.

الان شاگرد سه روزه که دنبال استاد می گرده که بپرسه:
آیا روان همان روح‌ است؟
اگر هست، پس چرا به دیوانه میگن روانی و نمیگن روحانی؟


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماجرای گم شدن پیپ استالین

تاریخ:پنجشنبه 21 شهریور 1398-04:58 ق.ظ

ماجرای گم شدن پیپ استالین


ماجرای اول: ماجرای گم شدن پیپ استالین 


یك هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسكو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد كه پیپ اش گم شده . از رئیس «كا.گ.ب» خواست تا ببیند آیا كسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. 

بعد از نیم ساعت، استالین پیپش را در كشوی میزش پیدا كرد و فهمید كه از اول اشتباه كرده و از رئیس «كا.گ.ب» خواست كه هیئت گرجی را آزاد كند. 
رئیس «كا.گ.ب» گفت: متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار كرده اند كه پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند!!


ما جرای دوم خودكار قرمز و آبی
در بین چند دوست كه می خواستند برای كار به شوروی بروند یك نفر داوطلب شد كه پیش قدم بشود و با دوستان خود قراری گذاشت، چون مسلم بود نامه ها باز و خوانده و سانسور می شوند قرار شد او به آنجا برود و نامه ای برای دوستانش بنویسد .  اگر نامه را با خودكار آبی نوشت آن ها بدانند كه مطالب نامه تماماً واقعی است و شرایط خوب است وگرنه اگر نامه را با خودكار قرمز نوشت بدانند كه مطالب نامه را از روی ترس نوشته و واقعیت ندارد.
بعد از چند وقت نامه ای از او رسید كه با خودكار آبی نوشته بود:
اینجا هوا آفتابی است و هر روز سحر با صدای گنجشكان از خواب بیدار می شویم، وضع كار و اقتصاد مردم هر روز بهتر می شود و در مجموع همه چیز عالی است، پلیس مهربان و فروشگاه ها مملو از مواد غذایی هستند .وفور نعمت است .فقط تنها چیزی كه نتوانستم پیدا كنم خودكار قرمز است!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این همه خواب بودن عزاداری لازم دارد!

تاریخ:چهارشنبه 20 شهریور 1398-08:47 ق.ظ

این همه خواب بودن عزاداری لازم دارد!

   داستانی از مثنوی که عبدالکریم سروش به زیبایی آن را شرح داده است را مرور کنیم. " مولوی در مثنوی، داستانی را نقل می‌کند بدین مضمون که: 

در روز عاشورا، غریبی به شهر حلب(در سوریه کنونی) وارد شد و دید که شیعیان آن شهر مشغول عزاداری هستند. پرسید که: 

این عزاداری چیست و برای کیست؟ 

گفتند: مگر تو نمی‌دانی؟ برای جانی است که از تمام جهان سنگین‌تر و گران‌بهاتر است. 

و داستان عاشورا را برای او گفتند. 

پرسید : مگر این داستان دیروز یا پریروز اتفاق افتاده است؟ 

گفتند :خیر، هفت قرن قبل اتفاق افتاده است. 

گفت :پس لابد خبرش تازه به شما بی‌خبران رسیده است. پس بهتر است بر بی‌خبری خودتان بگریید:
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان 

زان که بد مرگی است این خواب گران؛
این همه خواب بودن عزاداری لازم دارد؛ نه آن حادثه"!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حاکمیّت ریا!

تاریخ:سه شنبه 19 شهریور 1398-08:06 ق.ظ

 حاکمیّت ریا!

*در رمان «قربانی» که شرح حضور «کورتزیو مالاپارته» خبرنگار ایتالیایی  در جبهه‌های جنگ شوروی است،*

*نویسنده شرح می‌دهد که چگونه یک گروهان ارتش آلمان، مردم یک دهکده‌ی شوروی را قتل عام می‌کنند.*
*اما به محض خروج از دهکده، از پشت سر گلوله‌ای به سوی‌شان شلیک می‌شود.*
*آلمانی‌ها برمی‌گردند و پس از کمی جستجو، پسرک ده ساله‌‌ی تفنگ به دستی را می‌یابند که تنها گلوله‌اش را به سوی آن‌ها شلیک کرده‌است.*

*پسرک را نزد فرمانده‌‌ی فاشیست آلمانی می‌برند. فرمانده که شوخ‌طبع هم تشریف دارد، به پسرک می‌گوید: 

«چون یک کودکی، شانسی بهت می‌دهم تا از مرگ نجات پیدا کنی».*

*و پس از نشنیدن جوابی از پسرک، می‌گوید: 

«فقط یک چشم‌ من سالم است، چشم دیگرم مصنوعی است، اما با چشم سالمم مو نمی‌زند. اگر تو بگویی کدام چشمم مصنوعی است، می‌گذارم بروی!»*
 
*پسرک فوراً می‌گوید: «چشم راستت مصنوعی است».*
*افسر فاشیست که سخت تعجب کرده می‌‌گوید: 

«درست است. اما بگو از کجا فهمیدی؟»*
*پسرک جواب می‌دهد: 

«فقط در چشم راستت کمی انسانیّت دیده‌می‌‌شود. فهمیدم که چشم خودت نیست»...*

*و البته پسرک را همان‌جا تیرباران می‌کنند.*

****************

*نزدیک به چهار دهه است که برای استخدام و گزینش کارمندان دولتی و ارتقای اداری، علاوه بر مسایل عقیدتی و شرعی و اطلاعاتی، «ظاهر» آدم‌ها هم به شدت مورد تحقیق و بررسی قرار می‌گیرد. سیستم موجود گزینشی، معتقد است که آدم سالم و معتقد حتماً ظاهر ویژه‌ای هم باید داشته‌باشد.*

*در این سال‌ها میلیون‌ها جوان و نوجوان به خاطر بلندبودن موی سر یا کوتاه‌بودن آستین پیراهن یا پوشیدن شلوار لی، تنبیه و توبیخ یا از استخدام محروم شده‌اند.*

*زدن کراوات ممنوع است. در هر اداره لیست بلندبالایی از ممنوعیت‌های پوششی به در و دیوار نصب کرده‌اند. و همه‌ی این‌ها برای جلوگیری از ورود افراد ناباب و نامسئول به نظام مدیریتی کشور است.*

*اما این روزها که چپ و راست، اخبار دزدی‌ها و اختلاس‌های کلان موسسات و شرکت‌ها و بانک‌های «ارزشی» با نام‌های مقدس مذهبی در رسانه‌ها پیچیده، کمی دقت به قیافه‌ها و تیپ‌های دزدان و اختلاس‌گران خالی از خنده و عبرت نخواهدبود.*
*تقریباً همه‌ی این بزرگان، قیافه‌هایی به‌شدت مورد تایید نظام دارند:* *ریش‌هایشان، پیشانی‌های مهرخورده‌شان، تواضع و لبخند شیرین اسلامی‌شان، پیراهن‌های ساده‌شان، یقه‌های جمع و جورشان، انگشتری‌ها‌یشان و... همه حکایت از اعتقادات عمیق مذهبی و تعهدات شرعی‌شان دارد.*

*این روزها در صورت‌های مسخ‌شده‌ی دزدان و اختلاس‌گران، دنبال یک چشم مصنوعی می‌گردم. اما انگار دیگر خیلی دیر شده و در وجود ناپاکشان، نشانی از انسانیّت نمانده است... !*



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :259
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
***** ------------------------------------ --------------------------------------

.