به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی برمی افروزیم! آپدیت روزانه

بسم الله الرحمن الرحیم

تاریخ:شنبه 18 اردیبهشت 1395-08:38 ق.ظ

             
        مخاطبان این وبلاگ از مرز 750 هزار نفر گذشت.
 
مقدم همه فرزانگان فکور را گرامی می دارم.
 
   وب نامه شفیعی مطهر چشم به راه رهنمودهای شما :
  
 
 
 
 
این وبلاگ هر روز آپ می شود
این پست ثابت است



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باید این بالا بالا ها بنشینی..!

تاریخ:چهارشنبه 2 اسفند 1396-10:14 ق.ظ

باید این بالا بالا ها بنشینی..!


کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد..!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گرمای مهربانی

تاریخ:سه شنبه 1 اسفند 1396-05:26 ب.ظ

 گرمای مهربانی


روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. 

آفتاب گفت: چگونه؟ 

باد گفت : آن پیرمرد را می بینی که کتی بر تن دارد؟

 شرط می بندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می آورم.

 آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن گرفت.

 هرچه باد شدیدتر می شد، پیرمرد کت را محکم تر به خود می پیچید.

سرانجام باد تسلیم شد. آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن درآورد.

 در آن هنگام آفتاب به باد گفت: دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است...

در مسیر زندگی گرمای مهربانی و تبسم از طوفان خشم و جنگ راهگشاتر است.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ارزش واقعی انسان به چیست؟

تاریخ:سه شنبه 1 اسفند 1396-09:18 ق.ظ

ارزش واقعی انسان به چیست؟
┈••✾•

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پرنده ‌ها همه در آسمان غبار شدند!

تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1396-07:54 ق.ظ

 پرنده ‌ها همه در آسمان غبار شدند!


پرنده‌ها همه در باد تار و مار شدند
نگاه‌ها همه از اشک جویبار شدند

مرا ببخش اگر واژه‌های معصومم
خبررسان خبرهای ناگوار شدند

مرا ببخش اگر روزنامه‌ها امروز
گریستند و غریبانه سوگوار شدند

كسی مرا برساند به آخرین پرواز
رسیده‌ها همه رفتند و ماندگار شدند

رسیده‌ و نرسیده هزار واژۀ تلخ
برای مرثیه‌ای آتشین قطار شدند

«رسیده‌ها چه نجیب و نچیده افتادند»
هزار باغ در این باد بی ‌انار شدند

كجاست مرثیه ‌سازی كه نوحه ساز كند
برای این‌همه مادر كه داغدار شدند

بیا بنفشه بكاریم دسته دسته كبود
به یاد باغچه‌هایی كه بی ‌بهار شدند

خبر درشت، خبر سنگدل، خبر این بود:
پرنده ‌ها همه در آسمان غبار شدند…

«سعید بیابانکی»



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جهل؛بزرگ ترین گناه!

تاریخ:یکشنبه 29 بهمن 1396-08:02 ق.ظ

جهل؛بزرگ ترین گناه!


#تا_انتها_بخوانید

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سه بوسه!

تاریخ:شنبه 28 بهمن 1396-10:18 ق.ظ

 سه بوسه! 


تیمور لنگ حافظ قرآن بود. او نه تنها قرآن رو می تونست آیه به آیه از حفظ بخونه، بلکه قرآن رو به صورت برعکس از آخر به اول هم حفظ بود. 

تیمور با حافظ همدوره بود و با این بزرگوار ملاقاتی هم توام با احترام داشته. از این که خواجه شیراز (که بلد نبود احتمالا قرآن رو برعکس از حفظ بخونه) «حافظ» نامیده میشه، ولی کسی به خودش لقب حافظ نداده، لابد کمی هم حسادت می کرده. در کل با وجود احترام متقابل در زمان حیات حافظ، روابط میان این دو چندان عاشقانه نبوده!
اصل داستان به روایت استاد احسانی عزیز:
پس از مرگ خواجه حافظ شیرازی، خبر می رسه که مزار این عارف بزرگ، محل تجمع مشتاقانه و مردم به دیوان ایشون تفال می زنند. سرداری به نام «سرمست» مامور میشه که در طول مسیر خودش به جنگ در شیراز توقفی بکنه و مقبره رو به شیوه ی وهابیون فعلی تخریب کنه تا جلوی خرافه‌ای به نام فال حافظ گرفته بشه.
سرمست به محض ورود به شیراز به قصد تخریب مقبره حافظ حرکت کرد، ولی با مققاومت مردم روبه رو شد. سرایدار مرقد حافظ پیشنهاد داد که پیش از تخریب تفالی به حافظ بزنند و سرمست برای کم هزینه کردن عملیات، این پیشنهاد را پذیرفت. مصرع زیر آمد:


سرمست در قبای زرافشان چو بگذری
یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن


سرمست تصمیم گرفت عملیات تخریب را به بازگشت موکول کند و با تمسخر و استهزا مدعی شد که این فال صرفا بر اثر تصادف این چنین نشسته و اگر در راه بازگشت نیز فالی مطابق موضوع آمد، به جای یک بوسه دو بوسه نذر حافظ کند و اگر چنین نشد، مقبره را تخریب کند.. سپاه سرمست به جنگ رفت و در بازگشت سرمست دوباره قصد تخریب مقبره حافظ را نمود و به سبب قولی که داده بود، ناچار به فال گرفتن پیش از تخریب رضایت داد:


گفته بودی که شوم مست و دو بوس‌ات بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک!


این بار فال آن چنان به موضوع نشسته بود که راهی برای انکار نبود. با این حال ترس از شاه، موجب دو دلی سرمست شده بود و به ناچار کار را به روزی دیگر واگذار کرد و وعده بوسه را به سه بوسه افزایش داد، ولی در روزی دیگر. 

پیغام شاه رسید که او را به سبب تعلل در تخریب آرامگاه سرزنش می کرد. به ناچار باز به آرامگاه رفت و این بار فال سوم را با تردید گرفت:


سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من
 اگر ادا نکنی قرض دار من باشی


سرمست تا زمانی که زنده بود، خدمتکار آرامگاه حافظ شد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جریان رو کی واستون تعریف کرده؟

تاریخ:شنبه 28 بهمن 1396-09:54 ق.ظ

جریان رو کی واستون تعریف کرده؟؟


حکایت:

شیخی روی منبر در مورد حلال و حرام صحبت می کرد و می گفت :

روزی سه تا دزد به خونه یک تاجر دینداری زدند و کلی پول و سکه رو روی خر صاحبخونه گذاشتن و زدن بیرون!!

تو مسیر دوتاشون دسیسه چیدن که سومی رو بکشن تا سهمشون بیشتر بشه و همین کارو هم کردن!! 


بعدش آب و غذایی خوردن و باز راه افتادن که یه دفعه یکیشون خنجر کشید و رفیق دومیش رو هم کشت!!

شب که شد دزد آخر دلدرد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که شریک قبلیش در غذایش ریخته بود ، مُرد!!

الاغ که تنها مانده بود ، راه صاحبخونه را در پیش گرفت و به همراه مال به خانه تاجر دیندار برگشت...
این یعنی مال حلال به صاحبش برمی گردد!!

مردم پای منبر صلواتی بلند فرستادند که ، معتادی بلند شد و گفت: 


ای شیخ! 


تمام دزدا که مردند، پس جریان رو کی واستون تعریف کرده!؟؟ خره؟!

بعد از آن روز دیگر کسی شیخ را ندید!

 

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روماتیسم! /طنز

تاریخ:جمعه 27 بهمن 1396-09:43 ق.ظ

 روماتیسم! /طنز

 



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#برگی‌ از‌ دفترچه‌ خاطرات‌ جهان‌ پهلوان‌ تختی

تاریخ:چهارشنبه 25 بهمن 1396-12:01 ب.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه نشاطی؟؟؟

تاریخ:چهارشنبه 25 بهمن 1396-07:49 ق.ظ

 

آقای روحانی در سخنرانی 22 بهمن 96:
"سال آینده، سال نشاط است."


چه نشاطی؟؟؟


با سفرۀ بی نان و نمکدان، چه نشاطی؟
با داغ جوان، گوشۀ زندان، چه نشاطی؟

با غصّۀ کم آبی و خشکیدگی خاک
در تفرش و کرمان و خراسان، چه نشاطی؟

با مُعضل اشرافیّتِ بیت وزیران
در شهر لواسان و جماران، چه نشاطی؟

با طفل یتیمی که به تاریکی شب ها
خوابیده به سرمای خیابان، چه نشاطی؟

وقتی برود پول من و مردم ایران
تا ونکوور و بالی و تایوان، چه نشاطی؟

تا در شرر زلزله ها کودک میهن
جان داده به کولاک زمستان چه نشاطی؟

تا خوردن اموال فقیران و ضعیفان
آسان شده بر جمع مدیران، چه نشاطی؟

تا دفتر آزادی ما، مشق ندارد
در خاطر یاران دبستان، چه نشاطی؟

تا گوش شما بر غم مردم شنوا نیست
بر چهرۀ پیران و جوانان، چه نشاطی؟

«زهرا فراهانی»
23 بهمن 1396



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مجال معرفی

تاریخ:سه شنبه 24 بهمن 1396-11:17 ق.ظ

مجال معرفی


جالب است

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اسم اعظم خدا!

تاریخ:سه شنبه 24 بهمن 1396-07:57 ق.ظ

 اسم اعظم خدا!


مردی از دیوانه ای پرسید:
اسم اعظم خدا را می دانی؟
دیوانه گفت: نام اعظم خدا "نان" است، اما این را جایی نمی توان گفت!
مرد گفت: نادان شرم کن، چگونه نام اعظم خدا نان است؟
دیوانه گفت: در مدتی که قحطی نیشابور، چهل شبانه روز طول کشید، من همه جا می گشتم، دیگر نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم، از آنجا بود که دانستم نام "اعظم خدا" و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است!
 
عطارنیشابوری



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بوشوگیسم

تاریخ:دوشنبه 23 بهمن 1396-07:14 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کرگدن شدن انسان ها

تاریخ:یکشنبه 22 بهمن 1396-05:06 ب.ظ

کرگدن شدن انسان ها


مردم شهر روزی متوجه می‌شوند كه كرگدنی در خیابان های شهر در حال دویدن و لِه كردن موانع سر راه است ...!
به نظر می‌رسد در روزهای بعد به تعداد این كرگدن ها اضافه می‌شود و در جایی متوجه می‌شویم كه این مردم شهر هستند كه در اثر یك بیماری به كرگدن تبدیل می‌شوند !
و پس از مدتی حتی مردم با میل خود تصمیم می‌گیرند كه انسانیت را كنار گذاشته و به سوی كرگدن بودن پیش بروند ...!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرد نکونام نمیرد هرگز!

تاریخ:یکشنبه 22 بهمن 1396-09:17 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :210
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
***** ------------------------------------ --------------------------------------

.