شب تاب
به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی برمی افروزیم! آپدیت روزانه
 
دوشنبه 23 اسفند 1389 :: نویسنده : سیدعلیرضا شفیعی مطهر
             
          وب نامه شفیعی مطهر چشم به راه رهنمودهای شما :  
 
 
 
 
این وبلاگ هر روز آپ می شود
این پست ثابت است




نوع مطلب :
برچسب ها :


 

 دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۱۴)

من دل هایی را دیدم كه در لحظاتی كوتاه و اندك می شكست؛ در حالی كه با گذشت سال ها التیام آن ها امكان پذیر نبود.  

من كسی را توانگر ندیدم كه مال بیشتر دارد، بل كه توانگرترین انسان ها را كسانی یافتم كه كمترین درخواست را دارند. 

من افراد بسیاری را دیدم كه همه گفتارها و رفتارهای مرا فراموش كردند؛ اما هرگز احساس مرا نسبت به خود از یاد نبردند.

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups 

من ملتی را دیدم که بیشتر كسانی که کشور را اداره می کردند ،مدیران درسایه بودند و افراد كم مایه؛ چهره واقعی شان ناشناخته ، ولی شمشیرهای قدرتشان آخته ؛

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups 

من در طول تاریخ و عرض جغرافیا چه بسیار پایان های تلخ را برای حاکمان خودکامه دیدم. پایان تلخ برای همه ناخوشایند است؛ اما پایان های تلخ برای خودكامگان در كام ملت ها بسی شیرین تر از تلخی های بی پایان خودكامگی هاست. 

ادامه دارد... 

                             شفیعی مطهر





نوع مطلب :
برچسب ها :


ماجـرای کـلاغ عـــاشــق!

یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ

بقیه در ادامه مطلب...



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


 

 

دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۱۳)

من نبردی بی امان و پیکاری آژمان دیدم بین انسان های سخت با روزهای سخت؛ اما هماره و همیشه آن كه می ماند، مردان سخت بودند ،نه روزهای سخت. 

       

من انسان هایی را دیدم كه دوران كودكی خود در آرزوی بزرگ تر شدن و دوران بزرگسالی را در حسرت از دست رفتن ایام كودكی می گذرانیدند. 

من آدم هایی را دیم كه سلامتی خود را فدای ثروت اندوزی، و سپس همه دارایی و ثروت خود را صرف بازیافتن سلامتی خود می كردند. 

 

من كسانی را دیدم كه به قدری نگران آینده بودند كه حال را فراموش و در نتیجه نه حال را درك می كردند و نه آینده را. 

 من انسان هایی را دیدم كه چنان می زیستند كه انگار همیشه زنده اند و سپس پس از مرگ چنان نام و یاد و گورهایشان  را غبار فراموشی می گرفت كه انگار هیچ گاه زنده نبوده اند. 

ادامه دارد... 

                          شفیعی مطهر





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 6 بهمن 1390 :: نویسنده : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

حکایـت دو گـدای یهودی


دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود...
مردم زیادی که از اونجا رد می شدن، به هر دو نگاه می کردن؛ ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود، پول می انداختن.
یه کشیش که از اونجا رد می شد، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب نشسته، پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی ده.
رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه اینجا مرکز مذهب کاتولیک هم هست.
پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش.
در واقع از روی لجبازی هم که باشه ،مردم به اون یکی پول میدن ،نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرف های کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: 

  هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟!

* گلدشتین یه فامیل معروف یهودیه





نوع مطلب :
برچسب ها :


 

دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۱۲)

 من راز و رمز پیروزی را در دانش و كمال دیدم نه در بخت و اقبال.  

من نشانه بارز تمدن و فرهنگ را در تحمل انتقاد دیدم. کسی انتقاد را نمی پذیرد كه به خود اعتماد ندارد.  

 

من هر پگاه پس از بیدارشدن، خود را در برابر یک انتخاب می بینم: به رختخواب برگردم و رویاپردازی کنم ، یا این كه برخیزم و رویاهایم را عملی سازم. 

 

من برخی از انسان ها را دیدم كه هرچه پیر می شوند، زیبایی شان را از دست نمی دهند؛ اینان كسانی اند كه زیبایی را از صورت به قلب هایشان منتقل می كنند. 

من آن گاه احساس هوشمندی می كنم كه انسان ها را از پشت نقاب هایشان می شناسم؛ نقاب هایی كه هر لحظه و در هر موقعیتی عوض می شوند. 

ادامه دارد.... 

                           شفیعی مطهر





نوع مطلب :
برچسب ها :


 

Imam Hussain Billbords in

London 

 شخصیت امام حسین(ع) 
 در نگاه چند تن از اندیشمندان جهان

 
 
 
اگر حسین یکی از ما بود، علم و بیرق او را و یادبودش را در هر نقطه از زمین برپا می کردیم و تمام مردمان را به مسیحیت دعوت می کردیم
 
پژوهشگر مسیحی - آنتونیو بارا 
 
 
 
اگر حسین برای ارضای خواسته های دنیوی خویش جنگیده بود، من نمی فهمم چرا خواهر، همسر و فرزندانش را همراه خود برد. این دلالت دارد بر این که او فقط برای اسلام فداکاری کرد
 
چالز دیکنز - رمان نویس انگلیسی
 
 
 
 
پیروزی حسین، با آن که در اقلیت بود، مرا شگفت زده نموده است
 
 
 
 
 
 
پیشرفت اسلام، متکی به شمشیر نبوده، بلکه به فداکاری والای حسین به دست آمد. من از حسین یاد گرفتم چطور پیروز شوم ؛ در حالی که مظلوم و ستمدیده هستم
گاندی
 








نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 2 بهمن 1390 :: نویسنده : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

داستانی کوتاه از پیامبر اکرم (ص)


پربركت ترین مال 
 

حضرت امام صادق (ع) مى فرماید : پیراهن رسول خدا (ص) كهنه شده بود ، مردى خدمت رسول خدا (ص) آمد و دوازده درهم به حضرت هدیه داد . حضرت به على (ع) فرمود : این دوازده درهم را بگیر و براى من پیراهنى بخر تا بپوشم .
على (ع) فرمود : به بازار رفتم و پیراهنى به دوازده درهم براى حضرت خریده ، آن را نزد پیامبر بردم ، پیامبر (ص) نگاهى به آن انداخت ، فرمود : 
 براى من جز این محبوب تر است . گمان مى برى كه صاحبش این داد و ستد را به هم بزند و اقاله كند ؟ 
   على (ع)گفت : نمى دانم ، پیامبر (ص) فرمود : ببین اگر قبول كرد، به هم بزن .
نزد صاحب مغازه رفته ، گفتم : پیامبر (ص) این پیراهن را نمى پسندد و از آن ناخشنود است ، پیراهن ارزان قیمتى را مى خواهد ، این معامله را به هم بزن .
صاحب مغازه دوازده درهم را به من باز گرداند و من آن را براى رسول خدا (ص)بردم ، حضرت همراه من روانه بازار شد تا پیراهنى بخرد ، در طول راه نگاهش به كنیزى افتاد كه در راه نشسته ، گریه مى كند ، حضرت فرمود : ترا چه شده ؟ گفت : خانواده ام چهار درهم به من دادند تا آنچه را نیاز دارند، بخرم ، چهار درهم گم شد و من جرأت بازگشت به سوى آنان را ندارم .
حضرت ، چهار درهم به او عطا كرد و فرمان داد كه به سوى خانواده اش بازگردد. آن  گاه به بازار آمد و پیراهنى به چهار درهم خرید و پوشید و خدا را سپاس گفت .
پیامبر (ص) از بازار بیرون رفت كه ناگاه مردى را عریان دید كه مى گوید : اگر كسى مرا بپوشاند، خدا او را از لباس بهشت خواهد پوشانید ! حضرت پیراهن تازه خریده را از تن بیرون آورد و به نیازمند پوشانید. سپس به بازار برگشت و با چهار درهم باقى مانده پیراهنى دیگر خرید و پوشید و خدا را سپاس گفت و به سوى منزلش بازگشت .
در مسیر راه آن كنیز را دید كه هنوز میان راه نشسته ، به او فرمود : چرا نزد خانواده ات بازنگشتى ؟ گفت : رفتنم به تأخیر افتاده، مى ترسم به خانه باز گردم و مورد آزار قرار بگیرم ، پیامبر (ص) فرمود : 
 همراه من بیا و مرا نزد خانواده ات ببر كه از تو شفاعت كنم .
پیامبر (ص) تا درِ خانه آمد. سپس گفت : درود بر شما اى اهل خانه ! ولى پاسخى نشنید ! دوباره درود فرستاد ، باز پاسخش را ندادند ، بار سوم سلام كرد. پاسخش را دادند ، فرمود : چرا بار اول و دوم جوابم را ندادید ؟ گفتند : اى پیامبر خدا ! سلامت را شنیدیم ،ولى دوست داشتیم چند باره بشنویم ، حضرت فرمود : این كنیز آمدنش به تأخیر افتاده، او را مؤاخذه نكنید ، گفتند : اى رسول خدا ! ما او را به خاطر قدم هایت كه به سوى خانه ما آمد، در راه خدا آزاد كردیم !
پس پیامبر (ص) گفت : 
  خدا را سپاس ، من دوازده درهمى با بركت مانند این دوازده درهم ندیدم ! دو عریان را پوشانید و انسانى را از قید بردگى آزاد كرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 1 بهمن 1390 :: نویسنده : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

حکایت مدیریتی

 نگرش به زندگی

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است .زن رو به شوهرش کرد و گفت:

 «لباس ها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» 

 همسرش نگاهی کرد، اما چیزی نگفت. هر بار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد. تا این که حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: 

 «اكنون یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده! »
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

شرح حکایت

زندگی هم همین طور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم، بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به این که خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم : آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم ،در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

منبع:وب سایت مدیریتی ایران





نوع مطلب :
برچسب ها :


 

 دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۱۱)

من بزرگ ترین اشتباه انسان را ترس از اشتباه دیدم. کسی که اشتباهی نکرده نه پیشرفتی كرده و نه چیز تازه ای کشف کرده است. 

من تا هنگامی رشد می کردم که نهال وجود خود را سبز می دیدم . آغاز پوسیدگی من وقتی بود که احساس رسیده بودن کردم!! 

من تا هنگامی که کارهای گذشته خود را بزرگ می شمردم،می فهمیدم كار مهمی انجام نداده ام. 

من تا هنگامی كه احساس غرور می كردم ، نمی توانستم خواستار آموختن باشم. فروتنی آغازین گام آموختن است. 

 من بی سوادان هزاره سوم را تنها کسانی ندیدم که خواندن و نوشتن نمی دانند، بل كه آنانی را بی سواد یافتم كه نمی توانند بیاموزند چگونه آموخته های كهنه را دور بریزند و بازآموزی كنند.(با الهام از سخن الوین تافلر)

ادامه دارد...

                       شفیعی مطهر





نوع مطلب :
برچسب ها :


  

 دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۱۰)

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

  من انسان را در آستانه هزاره سوم دیدم که  تجسم انتقاد بود و مجسمه فریاد. او  همه قید و بندها را درهم می كوبید و بر هر چه که او را به بند می کشیدند، برمی آشوبید .زنجیرها را می گسست و میله قفس محبس را درهم می شكست.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 من در شهر سرب و سراب مردمی را دیدم  که راستی را هشته و با قراری نانوشته همه به همدیگر دروغ می گویند و راهی بی فروغ می پویند. بنابراین نه گفتارها رنگ و بویی دارد و نه رفتارها سمت و سویی.

 

من جعبه ای دیدم جادو با حربه هیاهو که خردها را به چشم می آورد و خردمندان را به خشم. در آن جعبه جادو یا دیگ پر هیاهو  هر خوراكی مسموم را با رنگی خوش و طعمی موهوم می پختند و به خورد احساس های سطحی می دادند. اما سال ها بود كه تراكم فریادها، سوپاپ یادها را مسدود كرده و انفجار هر لحظه آن موعود بود. 

 

 من بسی ملت های به پاخاسته و به یگانگی آراسته را دیدم كه همه می دانستند «چه چیز را نمی خواهند» ؛ اما پس از پیروزی نهضت چون نمی دانستند« چه چیز را می خواهند» ، هر گروه به سمتی و هر دسته به سویی می رفتند.

من ملت هایی را دیدم توسعه ندیده و چون كودكان نورسیده  كه به جای پستان شیر ، پستانك تحقیر می مكیدند و كوراب كویر را می كاویدند.(كوراب=سراب)

ادامه دارد....

شفیعی مطهر





نوع مطلب :
برچسب ها :


  اکثریت نادان  و اقلیت خائن
 
 
روزی اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال کرد : 
  آقای نخست وزیر! شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آن سوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را به وجود می آورید ، اما این کار را در بیخ گوش خودتان، یعنی در کشور ایرلند که سال هاست با شما در جنگ وستیز است ،نمی توانید انجام بدهید ؟
چرچیل می گوید: برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم .
روزنامه نگار می پرسد . آن دو ابزار چیست ؟
چرچیل پاسخ می دهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن!






نوع مطلب :
برچسب ها :


اولین پادشاه زن در ایران بعد از اسلام

"شیرین” ملقب "ام رستم” دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(۳۸۷ق. ـ ۳۶۶ق.) بود که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید. او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند. به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است.
سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود :
باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی؛ والا جنگ را آماده باشی.
ام رستم ، به پیک محمود گفت :
  اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد؟
بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


 

دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۰۹)

من دنیا را دیدم در حالی که همه پدیده ها و آفریده های آن در حال تغییر بودند. هر آفریده و هر پدیده برای رهایی از کهنگی ناگزیر از تغییر است و در صورت عدم تغییر در زیر چرخ های سرد و سنگین گردونه زمان له می شود. طفره روندگان از تغییر را معمار نابودی خویش دیدم. 

من کوچک بودن و حقیر نمودن در آغاز را پسندیده دیدم؛ اما كوچك ماندن و حقارت پذیرفتن را زشت و ناپسند می دانم. 

من شب پره ای را دیدم نورگریز و روشنی ستیز. دعای او مرگ آفتاب و ادعای او حفظ حباب بود.او شب تا سحر از جان و جگر شعار می داد: مرگ بر خورشید و نور امید....اما با فرارسیدن سحرگاه چون هر پگاه، آبشار نور مهر از همه قلل آبی سپهر بر سر و روی گیتی فرو بارید...و این است سر سبز نوزایی و قانون ابدی بازشكوفایی.

 

من هیچ انسانی را ندیدم كه « بد » آفریده شود؛ بل كه این روند و روش های پرورش است كه انسان ها را از مدار فطرت و انوار بصارت محروم می كند و به دیار موهوم می كشاند. 

من انسان ها را پیامبر دیدم و هیچ انسانی را ندیدم كه پای بر پشت خاطره خاك بنهد و به رسالتی برانگیخته نشود. رسالت هر كس موظف به انجام كار صالح مطلوب است ، نه انجام هر كار خوب! كار صالح بهترین، ضروری ترین و حیاتی ترین كار است.

 ادامه دارد... 

                        شفیعی مطهر





نوع مطلب :
برچسب ها :


به یک‏ جایی اززندگی که رسیدی می فهمی که:
 
اونی که زود می رنجه
زود میره، زود هم برمی گرده.                                   
اما اونی که دیر می رنجه
دیر میره، اما دیگه برنمی گرده.
نایت اسکین
بقیه در ادامه مطلب..


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 24 دی 1390 :: نویسنده : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

حسرت

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گل ها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگ ترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.

اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...

بقیه این ماجرای بسیار جالب و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 52 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
کرم شب تاب را گفتند:
اهریمن تاریک شب، پیکر سیاه و سنگین خود را بر همه جا تحمیل کرده است . تو با این جثه کوچک و با نورافشانی اندک چگونه می خواهی با این حجم عظیم ظلم و ظلمت پیکار کنی؟
شب تاب پاسخ داد :
من می دانم با این نور محدود نمی توانم همه تاریکی ها را روشن کنم ، اما تا آنجا که در توان دارم به گونه ای نور می افشانم که اگر دیگران نیز چون من عمل کنند ، همه شب ها روشن و همه کویرها گلشن شود .
پس : به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی بر می افروزیم!
...و این وب ، شب تابی است كوچك در این شب بزرگ!!

مدیر وبلاگ : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

***** ------------------------------------ --------------------------------------

.