به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی برمی افروزیم! آپدیت روزانه

بسم الله الرحمن الرحیم

تاریخ:شنبه 18 اردیبهشت 1395-09:38 ق.ظ

             
        مخاطبان این وبلاگ از مرز 500هزار نفر گذشت.
 
مقدم همه فرزانگان فکور را گرامی می دارم.
 
   وب نامه شفیعی مطهر چشم به راه رهنمودهای شما :
  
 
 
 
 
این وبلاگ هر روز آپ می شود
این پست ثابت است



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اصرار بر تداوم توسعه نیافتگی !

تاریخ:دوشنبه 8 شهریور 1395-08:39 ق.ظ

اصرار بر تداوم توسعه نیافتگی !  

#شفیعی_مطهر

میكادو، امپراتور ژاپن با ناصر‌الدین‌شاه قاجار همزمان می‌زیستند و هر دو به اروپا سفر كردند.
در آن زمان وضع هر دو كشور ایران و ژاپن یكسان بود. در آغاز حكومت «می جی» (همزمان امیر‌كبیر) در ژاپن فقط 4 درصد مردم سواد داشتند.
ناصرالدین‌شاه وقتی پیشرفت‌های اروپا را دید، گفت:
 ما هرگز به پای اروپا نمی‌رسیم! فقط باید كاری كنیم كه مردم ما نفهمند در آن طرف دریاها چه خبر است!!

ولی میكادو بعد از مشاهده پیشرفت‌های اروپا، گفت:

ما با دو عنصر قناعت و ثبات كار باید خود را به پای اروپا برسانیم.

البته شاهان قاجار هم بیكار نبوده‌اند. فعالیت‌های پربركتی داشته‌اند؛ از جمله: فتحعلی شاه قاجار در حرمسرا 158 زن داشته، كه از آنان 60 پسر و 48 دختر داشت. در موقع مرگ از او 57 پسر و 46 دختر و 296 نوه پسری و 293 نوه دختری باقی ماند.

حاکمان هر کشور تبلور برآیند شخصیت مردم آن کشور هستند!

به دیگر سخن مردم هر جامعه ای شایسته همان فرمانروایانی هستند که بر آنان فرمان می رانند!

إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم

خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی‌دهد مگر آن که آنان آنچه را در خودشان است، تغییر دهند!

ما ملت نه خالق «ناصرالدین شاه» ها هستیم و نه «امیرکبیر»ها؛ اما واقعیت های تاریخی می گوید ما استعداد و شایستگی تحمل 50 سال سلطنت مستبدانه ناصرالدین شاه را داشتیم، ولی ظرفیت سه سال اصلاح طلبی امیرکبیر را نداشتیم!

...و این است سرنوشت تکراری ما ! 150 سال است بر روی خط محیط دایره افتان و خیزان راه می پوییم و هر چه تندتر بدویم،زودتر به نقطه اغاز می رسیم!

 

بیشتر بخوانید در کانال زیر:

 

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان مرد زاهد و چهار فرد فاسد!

تاریخ:یکشنبه 7 شهریور 1395-05:20 ق.ظ

داستان مرد زاهد و چهار فرد فاسد!


زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت:  ای شیخ! خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت. به او گفتم: 

قدم ثابت بردار تا نیفتی . 

گفت : تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت .گفتم: 

این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ 

کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: 

تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد . گفتم: 

اول رویت را بپوشان، بعد با من حرف بزن.
گفت : من که غرق خواهش دنیا هستم، چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست .تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شما انگلیسی هستید!!

تاریخ:شنبه 6 شهریور 1395-09:50 ق.ظ

 شما انگلیسی هستید!!


عطاءالله مهاجرانی در وبلاگ خود نوشت:

۸۷ سال پیش، شهید مدرس در مخروبه ای در شهر خواف در حصر بوده است. یادداشت های روزها و شب های او در کتاب گنجینهٔ خواف به کوشش دکتر نصرالله صالحی توسط نشر طهوری منتشر شده است. خوشبختانه پیداست این کتاب به نسبت با اقبال خوانندگان روبه رو شده و به نشر سوم در سال ۱۳۹۱ رسیده است. همان سالی که مهندس موسوی و دکتر رهنورد و حجه الاسلام و المسلمین مهدی کروبی در حصر بوده اند.

گویی مدرس یادداشت ها را شبانه در خلوت مظلومانه خویش، لابد در سایه نور بی فروغ گردسوزی می نوشته است. در لیلهٔ جمعه ۲ اسفند ۱۳۰۸ نوشته است:

نمی دانم این مجازات های متعدده و مختلفه از روی چه تقصیری است که من نه در خود سراغ دارم و نه از کسی شنیدم و نه کسی به من اظهار کرد. فقط شبی که رئیس کل نظمیه آمد به جهت تبعید من با آن حرکات و حرف های خارج از نزاکت و انسانیت( مقارن جدایی که من با مامورین در اتوموبیل بودیم و او درب اتومبیل ایستاده بود) سر را به زیر انداخته، اظهار داشت: 

« شما انگلیسی هستید.» 

ماموریت داشت در این اظهار یا از خود گفت، نمی دانم. از کوزه همان برون تراود که در اوست. در هر صورت گمان می کنم حکایت من و کسانی که مرا اسیر کرده اند، حکایت آن دشتبان راه یزد است با شتر دار: 

Картинки по запросу

شترداری در راه یزد شترهای خود را برای چرا در بیابان رها کرده خار می خوردند. دشتبانی از قریهٔ نزدیک امده شروع کرد شتر ها را با چوب زدن و مانع از خار خوردن آن ها شد. صاحب شتر ها علت را سوال کرد که چرا مانع چرای شتر ها هستی؟ چون دشتبان حرف حسابی نداشت، سر را به زیر انداخته گفت: 

اگر من این محل را کاشته بودم، تو حالیه چرانیده بودی!

( گنجینهٔ خواف، ص ۷۲)
✅ @kalemenews



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا بی شعور با احمق برابر است؟!

تاریخ:جمعه 5 شهریور 1395-06:39 ب.ظ


آیا بی شعور با احمق برابر است؟!

حقیقتش را که بخواهید احمق مجرم نیست ...بیمار است....
معمولاً احمق ها آگاهانه دست به حماقت نمی زنند...
خیلی از آن ها حتی فکر می کنند که خردمند و دانا هستند...نه....احمق!
احمق ها بیشتر از آن که موجب تنفر بشوند، مایه ترحمند....
بی شعور ها داستان شان با احمق ها فرق دارد.

✅کسی که ساعت سه صبح بوق می زند ...بی شعور است.
✅کسی که جلو تمام زنان مسیر می ایستد ....بی شعور است.
✅کسی که در خیابان باریک دوبله پارک می کند..بی شعور است.
✅کسی که شب تمام مسیر را نور بالا می رود... بی شعور است.
این ها بی شعورند...

حالا یا از نوع احمق بی شعور
یا از نوع پرفسور بی شعور....

احمق بودن درد ندارد؛
درمان هم ندارد،
ربطی هم به شعور ندارد،
بی شعوری از جای دیگری می آید...
از خانه و مدرسه...از سرانه مطالعه....از خود شیفتگی..از بی وجدانی..از مرکز فرهنگ فاسد..

بی شعوری واگیر دارد..
هم درد دارد و هم درمان...
مشکل ما، احمق ها نیستند
مشکل ما، هیچ وقت احمق ها نبودند
مشکل ما، بی شعور ها هستند.

یادتان باشد سواد هیچ وقت شعور نمیاره.
شعور یعنی تشخیص کار خوب از بد
شعور یعنی تشخیص کار درست از اشتباه
این شعور است که راه استفاده درست و یا غلط از علم (سواد) رو به ما میگه!
شعور رو به کسی نمیشه آموزش داد؛ یک انسان می بایست در درون خودش طلب شعور کند تا به آن دست پیدا کند.

بخشی از کتاب بیشعوری



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کجایند مردان بی ادعا؟!!

تاریخ:پنجشنبه 4 شهریور 1395-04:12 ب.ظ

 کجایند مردان بی ادعا؟!!


یکی از کارمندان شهرداری ارومیه می گفت:

تازه ازدواج کرده بودم و با مدرک دیپلم دنبال کار می گشتم.
از پله های شهرداری می رفتم بالا که یکی از کارکنان شهرداری را دیدم و ازش پرسیدم: 

آیا اینجا برای من کار هست؟تازه ازدواج کردم و دیپلم دارم.
یه کاغذ از جیبش درآورد و یه امضاء کرد و داد دستم گفت: 

بده فلانی، اتاق فلان.
رفتم و کاغذ را دادم دستش و امضاء را که دید، گفت: 

چی می خوای؟
گفتم :کار !
گفت : فردا بیا سرکار !
باورم نمی شد !فردا رفتم مشغول شدم .
بعد از چند روز فهمیدم اون آقایی که امضاء داد، شهردار بود.
چند ماه کارآموز بودم. بعد یکی از کارمندان که بازنشسته شد، من جای اون مشغول به کار شدم.
شش ماه بعد جناب شهردار استعفاء کرد و رفت جبهه.
بعد از این که در جبهه شهید شد، یکی از همکاران گفت :

توی اون مدتی که کارآموز بودی و منتظر بودیم که یک نفر بازنشسته بشه تا شما را جایگزین کنیم، حقوقت از حقوق جناب شهردار کسر و پرداخت می شد. یعنی از حقوق شهید باکری!
این درخواست خود شهید بود!!

کجایند مردان بی ادعا؟!!

Картинки по запросу

اما الان مسئولان ما......
کمبود هزینه ها و بودجه را از طریق جیب مردم و قبض ها جبران می کنند، اما حاضر به کسر مقدار ناچیزی از حقوق های نجومی خود نیستند.
برخی از مسئولان حقوق های نجومی می گیرند و خود را سهام دار انقلاب می دانند و حقوقشان را با قدم زدن در خیابان های شیک غرب خرج می کنند.


شادی روح شهداء صلوات



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شهادت دو کبک !

تاریخ:پنجشنبه 4 شهریور 1395-09:52 ق.ظ

 شهادت دو کبک ! 

Картинки по запросу

روزی مردی روستایی مهمان قاضی شهر بود . برای ناهار نوكران قاضی دو تا كبك برشته شده را در سینی نهاده و برابر مهمان نهادند. مرد روستایی به محض دیدن كبك ها خنده ای سر داد . قاضی كه از خنده  بی دلیل مرد در شگفت شده بود،دلیل خنده مرد را جویا شد. مرد روستایی گفت :           

زمستان گذشته در كوهستان به بازرگانی برخوردم كه انبانی پر از زر با خود داشت . در آن هنگام از سال آن راه كوهستانی بسیار متروك و خلوت بود . من نیز كه می دانستم هیچ كسی امكان ندارد مرا ببیند و راز مرا آشكار كند،راه بر او بستم و دارایی اش را ستاندم و برای این كه هیچ گاه این راز آشكار نشود، تصمیم گرفتم جانش را نیز بگیرم. هنگامی كه می خواستم او را بكشم بازرگان لب به تضرع گشود و بسیار مهمل گفت . چون اثر نكرد ، گفت: 

اگر روزی آشكار شود كه تو مرا كشته ای، تو نیز به عقوبت مرگ دچار شوی. 

به او گفتم : آخر در این بیابان متروك چه كسی می فهمد كه من تو را كشته ام ؟ بازرگان نگاهی به اطراف انداخت و دو كبك را در آن حوالی نشان داد و گفت: 

این كبك ها شهادت خواهند داد.               

با این سخن به حماقت و نادانی بازرگان بسی بخندیدم و آن روز وی را كشتم و انبانش را نیز بگرفتم. امروز نیز با دیدن این كبك ها مجددا به یاد آن بازرگان افتادم كه سفیهانه گمان می كرد آن كبك ها برایش گواهی می دهند. 

وقتی سخن مرد تمام شد قاضی گفت : 

ای مرد بدان كه اكنون كبك ها شهادت دادند. 

سپس رو به نوكرانش كرد و دستور داد: 

مرد رابرای اعدام به مركز شهر ببرند .



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﻫﻤﻪ ﻫﺮﺟﺎﯾﯽ ﻭ ﭘﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻪ!

تاریخ:پنجشنبه 4 شهریور 1395-09:11 ق.ظ

 ﻫﻤﻪ ﻫﺮﺟﺎﯾﯽ ﻭ ﭘﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻪ! 

 

ﺍﯾﻦ ﺣﺮﯾﻔﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﻫﺮﺟﺎﯾﯽ ﻭ ﭘﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻪ
ﮐﻢ ﺯ ﭘﺘﯿﺎﺭﻩ ﻭ ﭘﺘﯿﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻪ

ﺍﯾﻦ ﮔﺪﺍﯾﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﻤﻨّﺎﯼ ﺟُﻮﯼ ﺳﯿﻢ ِ ﺗﻨﻢ
ﭼﻮﻥ ﭼﻨﺎﺭ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻪ

ﭼﻮﻥ ﺳﭙﯿﺪﺍﺭ ِ ﺭَﺯﺁﻭﯾﺨﺘﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﯽﺛﻤﺮﺍﻥ
ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﺭﺍ ﺛﻤﺮِ ﻋﺎﺭﯾﻪ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻪ

ﺍﺯ ﺗﻨﻢ ﻓﺮﺵِ ﻫﻮﺱ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ
ﺭﺷﺘﻪ ﺻﺪ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﮔﺴﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻪ

ﺟﺮﻋﻪﻧﻮﺷﺎﻥٍ ﻗﻠﻨﺪﺭﻭَﺵِ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻧﻨﺪ،
ﯾﮏ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺻَﺪ ﺧُﻢ ﻭ ﺻﺪ ﺧُﻤﮑﺪﻩ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻪ

ﺩﺍﻣﻦِ ﻫﺮ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﺮِﺷﺎﻥ ﺑﮕﺮﻓﺘﻨﺪ
ﮔﻞِ ﺧﺎﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﺷﺖ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻪ

ﻣﺎﻩِ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺁﺑﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﺍﭘﺎ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ؛
ﺭﻭﻧﻖِ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﻮﺝ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻪ

ﻟﯿﮏ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺻﺪ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ
ﮔِﺮﺩِ ﺑﺎﻟﯿﻦِ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻪ...!


"سیمین بهبهانی"



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آرامش حقیقی

تاریخ:چهارشنبه 3 شهریور 1395-12:03 ب.ظ

آرامش حقیقی


در نیویورك، در ضیافت شامى كه به منظور جمع‌آورى كمك مالى براى مدرسه‌اى مربوط به بچه‌هاى داراى ناتوانى ذهنى بود، پدر یكى از بچه‌ها نطقى كرد كه هرگز براى شنوندگان آن فراموش نمى‌شود...
او با گریه گفت:
 «كمال، در بچه من «شایا» كجاست؟
هر چیزى كه خداوند مى‌آفریند كامل است، اما بچه من نمى‌تواند چیزهایى را بفهمد كه بقیه بچه‌ها مى‌توانند.
 بچه من نمى‌تواند چهره‌ها و چیزهایى را كه دیده، مثل بقیه بچه‌ها به یاد بیاورد.
پس كمال خدا در مورد شایا كجاست؟»

افرادى كه در جمع بودند، با شنیدن این جملات، شوكه و اندوهگین شدند.

پدر شایا ادامه داد:
 «به اعتقاد من، هنگامى كه خدا بچه‌اى شبیه شایا را به دنیا مى‌آورد، كمال آن بچه را در روشى مى‌گذارد كه دیگران با او رفتار مى‌كنند.»
و سپس داستان زیر را درباره شایا تعریف كرد:
«یك روز كه شایا و من در پارك قدم مى‌زدیم، تعدادى بچه را دیدیم كه بیسبال بازى مى‌كردند.
 شایا پرسید:
بابا، به نظرت اونا منو بازى مى‌دن...؟
من مى‌دانستم كه پسرم بازى بلد نیست و احتمالا بچه‌ها او را توى تیمشان نمى‌خواهند؛ اما فهمیدم كه اگر پسرم براى بازى پذیرفته شود، حس یكى بودن با آن بچه‌ها مى‌كند.
پس به یكى از بچه‌ها نزدیك شدم و پرسیدم كه آیا شایا مى‌تواند بازى كند؟
آن بچه به هم‌تیمى‌هایش نگاه كرد تا نظر آن ها را بخواهد، ولى جوابى نگرفت و
خودش گفت:
 ما 6امتیاز عقب هستیم و بازى در رآند 9 است.
 فكر مى‌كنم اون بتونه در تیم ما باشه...
در نهایت تعجب، چوب بیسبال را به شایا دادند!
همه مى‌دانستند كه این غیرممكن است؛ زیرا شایا حتى بلد نیست كه چطور چوب را بگیرد!
 اما همین كه شایا براى زدن ضربه رفت، توپ‌گیر چند قدمى نزدیك شد تا توپ را خیلى آرام بندازد كه شایا حداقل بتواند ضربه آرامى به آن بزند
اوّلین توپى كه پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد!
یكى از هم‌تیمى‌هاى شایا نزدیك شد و دوتایى چوب را گرفتند و روبه‌روى پرتاب‌كن ایستادند. توپ‌گیر دوباره چند قدمى جلو آمد و آرام توپ را انداخت.
شایا و هم‌تیمی اش، ضربه آرامى زدند و توپ نزدیك توپ‌گیر افتاد؛
 توپ‌گیر، توپ را برداشت و مى‌توانست به اوّلین نفر تیمش بدهد و شایا باید بیرون مى‌رفت و بازى تمام مى‌شد.
 اما به جاى این كار، او توپ را جایى دور از نفر اوّل تیمش انداخت و همه داد زدند:
شایا، برو به خط اوّل، برو به خط اوّل!
 تا به حال شایا به خط اوّل ندویده بود!
شایا هیجان‌زده و با شوق، خط عرضى را با شتاب دوید.
 وقتى كه شایا به خط اوّل رسید، بازیكنى كه آنجا بود، مى‌توانست توپ را جایى پرتاب كند كه امتیاز بگیرد و شایا از زمین بیرون برود.
ولى فهمید كه چرا توپ‌گیر، توپ را آنجا انداخته است.
توپ را بلند، آن‌طرف خط سوم پرت كرد و همه داد زدند:
بدو به خط 2، بدو به خط  2
شایا به سمت خط دوم دوید.
 در این هنگام بقیه بچه‌ها در خط خانه هیجان‌زده و مشتاق، حلقه زده بودند...
 همین كه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند: برو به 3!!!
وقتى به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند:
 شایا، برو به خط خانه...!
 شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیكن، شایا را مثل یك قهرمان روى دوش‌شان گرفتند؛ مانند این كه او یك ضربه خیلى عالى زده و كل تیم برنده شده باشد...»


پدر شایا در حالى كه اشك در چشمانش بود، گفت:
«آن 18 پسر به كمال رسیدند...»

این داستان را تعمیم بدهیم به خودمان و همه كسانى كه با آن ها زندگى مى‌كنیم.
 هیچ‌كدام ما كامل نیستیم و جایى از وجودمان ناتوانى‌هایى داریم، اطرافیان ما هم همین‌ طورند.
پس بیایید با آرامش، از ناتوانى‌هاى اطرافیانمان بگذریم و همدیگر را به خاطر نقص‌هایمان خُرد نكنیم!

 با عشق، هم خودمان را به سمت بزرگى و كمال ببریم و هم اطرافیانمان را.

تا هنگامى كه انسان كلیه موجودات زنده را در دایره مهر و شفقت خود وارد نكند، به آرامش حقیقى نخواهد رسید.

آرامش حقیقی در عشق به تمام هستی است



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چگونه زیستن مهم است

تاریخ:یکشنبه 31 مرداد 1395-07:20 ق.ظ

 چگونه زیستن مهم است 

 


 

عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفس های آخرش را می کشید. کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آن ها خیره شده بود. کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند: 

این عقاب احمق را می بینی به خاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود، نجات پیدا می کند! حال و روزش را ببین! آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟ 

جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد!

آن ها عقابند! از گرسنگی خواهند مرد، اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند 

داد!!


از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است، نه چقدر زیستن.

زندگی ما انسان ها هم باید مثل عقاب باشد.


مهم نیست چقدر زنده ایم! مهم این است به بهترین شکل زندگی کنیم.

@feekr_ziba



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سه گام با امام علی (ع)

تاریخ:شنبه 30 مرداد 1395-12:08 ب.ظ

سه گام با امام علی (ع)



گام اول:


دنیا دو روز است...یک روز با تو و روز دیگر علیه تو
روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست، ناامید مشو...
زیرا هر دو پایان پذیرند ...

گام دوم:


بگذارید و بگذرید ..... ببینید و دل نبندید .
چشم بیندازید و دل نبازید.... 

که دیر یا زود ...... باید گذاشت و گذشت...

گام سوم:


اشک هاخشک نمی شوند مگر بر اثر قساوت قلب ها
و قلب ها سخت و قسی نمی گردند مگر به سبب
زیادی گناهان!



 @zibaandishan201




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چگونگی مرگ تاسف انگیز آنتوان سنت اگزوپری

تاریخ:جمعه 29 مرداد 1395-07:47 ق.ظ

 چگونگی مرگ تاسف انگیز آنتوان سنت اگزوپری


هواپیماهای انگلیسی به سمت هدف های آلمانی حمله کردند. ضدهوایی ها آسمان را به آتش کشیدند. نبرد سختی میان زمین و آسمان به پاشد. در کشاکش درگیری گلوله های پدافند، یکی از هواپیماها را هدف گرفت. هواپیما در حال سقوط بود درحالی که نشانه ای از خروج خلبان دیده نمی شد.هواپیما به میان دریا سقوط کرد و درژرفای آب ها غرق شد.

اینجا رادیو ارتش آلمان، من ...... گزارش امروز جنگ را به سمع ملت آلمان می رسانم.ساعاتی پیش هواپیماهای ارتش انگلستان مواضع ما را مورد حمله قرار دادند. در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و تعداد ...... فروند از هواپیماهای انگلیسی توسط پدافند خودی منهدم شدند. لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها........"

افسرجوانی که گزارشگر این اخبار بود، ناگهان سکوت کرد.مردمی که صدای رادیو را می شنیدند، با سکوت گزارشگر کنجکاو شدند. لحظاتی بعد صدای هق هق گریه گزارشگر شنیده می شد. 

همه می پرسیدند چه اتفاقی افتاده؟.......ناگهان همه گوش به زنگ رادیو شدند تا علت سکوت و گریه گزارشگر را بفهمند......لحظاتی بعد گزارشگر ادامه داد:

"..... خلبان یکی از این هواپیماها، آنتوان دو سنت اگزوپری نویسنده شهیر و خالق داستان شازده کوچولو بود!"

ناگهان آلمان ساکت شد. کسی چیزی نمی گفت. بهت در چهره ها مشهود بود. بعضی آرام آرام اشک می ریختند.

اگزوپری خلبان دشمن بود، ولی از هر هموطنی نزدیک تر بود. چیزی فراتر از یک دوست بود. با شازده کوچولو در قلب همه جاگرفته بود. آن روز هیچ کس در آلمان خوشحال نبود؛ حتا آدولف هیتلر از مرگ اگزوپری متاثر شد. پایانی غیرمعمول برای یک داستان نویس جهانی......



حکایت زندگی آنتوان و اثرش تا ابد در خاطر انسان ها باقی خواهد ماند.نویسنده باید اثرش در اوج زیبایی و تاثیر گذاری سیر کند تا در طول حیات حتی کوتاهش همچون اگزوپری جهانی شود. این خاصه ی ادبیات است که دوست و دشمن را بر مزار ادیبی جهان وطن جمع می کند تا به یاد او اندکی تعمق کنند. 

اگزوپری متواضع ترین ادیب قرن بیستم بود. ادیبی با روحی پاک و منزه در کنار کودکانی بود که هنوز طعم تلخ گناه را نچشیده بودند و تمام دغدغه ی اگزوپری آن بود که چیزی به آن ها بیاموزد تا شاید بتوانند به سبب آن در بزرگسالی نیز پاک بمانند.

گروه های نجات نتوانستند هواپیمای اگزوپری را پیدا کنند. کسی نمی دانست چه اتفاقی در آخرین لحظات برای او افتاد. چرا از هواپیما خارج نشد. زخمی بود؟ مرده بود؟ دو سال پیش یک گروه تجسّس موفّق شد لاشه هواپیمای اگزوپری را در دریا پیدا کند.

داستان های اگزوپری به ویژه شازده کوچولو آنقدر قوی بود که او را در طی حیاتش به نویسنده ای جهانی تبدیل کند. اما شاید مرگ قهرمانانه او اعتبارش را میان اروپاییان بیشتر کرد. کمتر کسی در تاریخ جنگ های بشری در جایگاهی قرار گرفت که اگزوپری پیدا کرد. او برای مردمش و ارتش متّفقین یک قهرمان و برای مردم آلمان یک دلاور شد. او در داستان هایش از انسان سخن می گفت. در زمانی که همه فلاسفه و نویسندگان اروپا به جستجوی چیستی انسان پرداخته بودند، او انسان را از نو تعریف کرد. نمی توان زیست و داستان های او یا لااقل شازده کوچولو را نخواند. کوچک است، ساده است، اما آنقدر ژرف هست که جاودان بماند.


ماجرای تاثیر اعلام مرگ او بر روی مردم شنیدنی است، اما عجیب ترین قسمت این ماجرا گزارشگر رادیو آلمان بود؛ افسر جوانی که با گریه و هق هق مرگ اگزوپری را اعلام کرد، مترجم شازده کوچولو به آلمانی بود!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از توقعات بکاهیم!

تاریخ:پنجشنبه 28 مرداد 1395-09:37 ق.ظ

 از توقعات بکاهیم!

در زمان های قدیم شخصی برای خرید كنیز به بازار برده فروشان رفت و مشغول گشت و تماشای حجره ها شد..

به حجره ای رسید كه برده ای زیبا در آن برای فروش گذارده و از صفات نیك و توانایی های او هم نوشته بودند و در آخر هم گفته بودند اگر بهتر از این را هم بخواهید، داریم به حجره بعدی مرا جعه فرمایید ..

در حجره بعدی هم كنیزی زیبا با خصوصیات خوب و توانایی های بسیار در معرض فروش بود و ضمنا بر بالای سر او هم همان جمله قبلی نوشته شده بود كه اگر بهتر از این را می خواهید به حجره بعدی مراجعه نمایید .

آن بندۀ خدا كه حریص شده بود، از حجره ای به حجره دیگر می رفت و برده ها را تماشا می کرد و در نهایت هم همان جمله را می دید.

تا این كه به حجره ای رسید كه هر چه در آن نگاه كرد، در آن برده ای ندید.

فقط در گوشه حجره آینۀ تمام نمای بزرگی را نهاده بودند. خوب دقت كرد و ناگهان خودش را تمام و كمال در آیینه دید ...دستی برسر و روی خود كشید ...چشمش به بالای آینه افتاد كه این جمله را نوشته و بربالای ایینه گذارده بودند ...

با این ریخت و قیافه و این همه توقع ؟؟!!...



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لطیفه های شیرین عبید زاکانی

تاریخ:چهارشنبه 27 مرداد 1395-11:25 ق.ظ

لطیفه های شیرین عبید زاکانی

كاسه ی عسل

كودكی بود كه در دكان خیاطی، شاگردی می كرد. روزی استادش كاسه ی عسلی به دكان آورده بود. وقتی استاد خواست به دنبال كاری برود، به شاگرد مغازه گفت: «در این كاسه زهر هست. مواظب  باش از آن نخوری كه هلاك می شوی.»

گفت:«مرا با این كاسه چه كار است؟!»


ادامه مطلب

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست

تاریخ:چهارشنبه 27 مرداد 1395-07:10 ق.ظ

گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست 

(هوشنگ ابتهاج)

 

هوشنگ ابتهاج شعر زیبایی دارد که با مطلع « برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست» آغاز می‌شود.

اردلان سرافراز با الهام از این شعر، ترانه‌ای به نام محتاج را سروده که این گونه شروع می‌شود: 

امروز که محتاج توام جای تو خالی است…

اگر چه ترانه‌ی زیبایی است، اما احساس می‌کنم باعث شده که شعر هوشنگ ابتهاج کمتر شنیده و خوانده بشود.

چند روز پیش – در ماشین دوستم امیر تقوی – دیدم که سینا سرلک شعر زیبای هوشنگ ابتهاج را با عنوان برخیز خوانده و در تحقیقی که کردم، متوجه شدم که ظاهراً تک آهنگ است و فروخته نمی‌شود و می‌شود آن را بازنشر کرد.

گفتم شما هم اگر حوصله دارید و آن را قبلاً‌ نشنیده‌اید، لحظاتی را با آن بگذرانید:

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما

آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است

فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست

 

لینک دانلود برخیز – سینا سرلک

نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چند فراز از فیه ما فیه مولوی

تاریخ:سه شنبه 26 مرداد 1395-06:55 ق.ظ

چند فراز از فیه ما فیه مولوی

 

جملاتی از کتاب فیه ما فیه مولوی

این بار در ادامه مطالب #پاراگراف فارسی به سراغ کتاب فیه ما فیه مولوی رفته‌ایم.

کتاب فیه ما فیه که درس گفتارهای مولانا است و توسط شاگردانش گردآوری شده، شاید کمی از نثر امروز ما دور باشد. اما فهم آن در مقایسه با بخش‌های زیادی از مثنوی مولوی (خصوصاً دفتر سوم و پنجم مثنوی که سرشار از تجربه های عرفانی و توصیفات فلسفی و البته دشوار فهم مولوی است) برای خواننده‌ی غیرمتخصص ساده‌تر است.

امیدواریم مطالعه این بخش کوتاه انتخاب شده از کتاب فیه ما فیه برای شما هم آموزنده و الهام بخش باشد.

کتاب فیه ما فیه - درسگفتارهای مولانا - تصحیح استاد فروزانفر

در عالم خدا هیچ چیز صعب تر از تحمل محال نیست. مثلاً تو کتابی خوانده باشی و تصحیح و درست و معرب کرده ،یکی پهلوی تو نشسته است و آن کتاب را کژ می خواند. هیچ توانی آن را تحمل کردن؟ ممکن نیست و اگر آن را نخوانده باشی، تو را تفاوت نکند، محال مجاهده عظیم است.

اکنون انبیاء و اولیا خود را مجاهده نمی دهند. اول مجاهده که در طلب داشتند، قتل نفس و ترک مرادها و شهوات و آن جهاد اکبر است و چون واصل شدند و رسیدند و در مقام امن مقیم شدند، بریشان کژ و راست کشف شد.

راست را از کژ می دانند و می بینند، باز در مجاهده ای عظیم اند، زیرا این خلق را همه افعال کژست و ایشان می بینند و تحمل می کنند که اگر نکنند و بگویند و کژی ایشان را بیان کنند، یک شخص پیش ایشان ایست نکند و کس سلام مسلمانی بریشان ندهد.

الاّ حق تعالی ایشان را سعتی و حوصله عظیم بزرگ داده است که تحمل می کنند. از صد کژی یک کژی را می گویند تا او را دشوار نیاید و باقی کژی هاش را می پوشانند، بلک مدحش می کنند که آن کژت راست است تا به تدریج این کژی ها را یک یک ازو دفع می کنند.

همچنانک معلم کودکی را خط آموزد، چون به نظر رسد، کودک سطر می نویسد و به معلم می نماید. پیش معلم، آن همه کژست و بد. با وی به طریق صنعت و مدارا می گوید که جمله نیکی است و نیکو نبشتی، احسنت! احسنت! الاّ این یک حرف را بد نبشتی، چنین می باید و آن یک حرف هم بد نبشتی. چند حرفی را از آن سطر بد می گوید و به وی می نماید که چنین می باید نبشتن و باقی را تحسین می گوید تا دل او نرمد و ضعف او با آن تحسین قوت می‌گیرد و همچنان به تدریج تعلیم می‌کند و مدد می‌یابد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :165
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
***** ------------------------------------ --------------------------------------

.