به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی برمی افروزیم! آپدیت روزانه

خلّصنا من النّار!!

تاریخ:شنبه 27 خرداد 1396-09:43 ق.ظ

خلّصنا من النّار!!


لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
آنقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای« الهی العفو،الهی العفو» مردم،صدای« خلّصنا من النّار»شون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم توی مسجد دیدم، یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم.
هیچکی ازش حتی یه فالم نمی خرید ...
بی اعتنا از کنارش رد می شدن....
رفتم جلو ،گفتم: خوبی؟ 

گفت: مرسی... عمو یه آدامس ازم می خری؟؟؟
دست کردم توی جیبم، فهمیدم کیف پولم رو توی خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم: چشم میرم خونه کیفم رو میارم، ازت می خرم...
گفت :عمو تو می دونی« الغوث الغوث خلّصنا من النّار یا رب» یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم: یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور کن...
گفت: یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم: آره خیلی...
گفت: یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم :چادر؟؟؟
گفت: آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی می کنیم،ظهرا که آفتاب می زنه، می سوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد می کنه،گرمش که میشه، بیشتر قلبش دردش می گیره...
سرم رو انداختم پایین...اشکم دراومد....
گفت: عمو یعنی من الان بگم« خلّصنا من النّار» خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور می کنه؟؟ از گرمای توی چادر دور نمی کنه؟؟؟ آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم.
چیزیش بشه من می میرم...
می خواستم داد بزنم : آهای ملت بی معرفت!
این بچه اینجا نشسته، شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه! بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و «خلصنا من النار» میگید؟
آهای ملت بی معرفت...«خلصنا من النار» اینجاست،«الهی العفو» اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد. گفت: 

بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم، چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همین جوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم:« الهی العفو»...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد می داد....
مزه بغض می داد....
مزه اشک می داد!

@LATOLOT

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Foot Pain
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:00 ق.ظ
I am truly thankful to the owner of this web page who has shared this great piece of writing at
at this time.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
***** ------------------------------------ --------------------------------------

.