به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی برمی افروزیم! آپدیت روزانه

#مادر

تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1396-06:41 ق.ظ


#مادر

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
یک بار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است؛ پس باشتاب رفت تا قبل از این که مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
 از مادرش پرسید: مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری ؛چون آن ها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شب ها که بدون غذا خوابیدم! 

فرزند باتعجب گفت: داری جان می دهی و از من این ها را درخواست می کنی؟
  قبلا به من گلایه نکردی.
مادر پاسخ داد: بله فرزندم ،من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی می ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.


@rroga

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
***** ------------------------------------ --------------------------------------

.