به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی برمی افروزیم! آپدیت روزانه

منجی چشم پسرك

تاریخ:پنجشنبه 11 مرداد 1397-04:44 ب.ظ

منجی چشم پسرك 


از خوزستان آمده بود، سلام كرد و پشت اسلیت نشست. 
جواب سلامش را گفتم و به معاینه مشغول شدم.
دید چشم چپش در حد درک نور، كاتاراكتی بسیار پیشرفته .

-سن ات چقدره؟! چه مدتیه چشمت این جوری شده؟!
-١٦ سالمه، از بچگی دیابت داشتم. چندماهیه كه كلّاً نمی بینم.

به جوان همراهش كه ده سالی بزرگ تر از او بود، رو كردم :
- چرا این قدر دیر؟
سرش را پایین انداخت  :
-حالا میشه كاری براش كرد ؟!

-عملش می كنم، موفقیت در درمان بستگی به وضعیت شبكیه دارد ، زودتر آورده بودید، شانس موفقیت بیشتر بود.
نگاهی حسرت بار به پسرك كرد و نگاهی به پذیرشی كه برایش می نوشتم، سوالش را از چشمان نگرانش خواندم:
-پذیرشش را برای بیمارستان دولتی نوشتم، هزینه زیادی ندارد، نگران نباشید.
-انگار دنیا را به او داده باشند، خدا خیرت بده آقای دكتر!

-فقط عمل ایشان خاص است و باید برای عمل رضایت مخصوص بدهید، خودش و ولی او ...
-غیر از من كسی همراهش نیست.

-خواستم بپرسم نسبت شما .....چشمم به پسرك افتاد كه با پشت آستین اشكش را پاك می كرد، نپرسیدم .

پسرك را برای ریختن قطره و آماده شدن جهت معاینات تكمیلی به اتاق مجاور فرستادم تا با خیال راحت پاسخ سوالات و فضولی های گل كرده ام را بجویم:

-عمل شروع درمان است، به خاطر دیابتش باید تحت نظر باشد و كارهای لازم روی شبكیه انجام شود...

چرا این قدر دیر مراجعه كردید؟! پدر و مادرش؟! نسبت شما با او....؟!

-این پسر در فقر مطلق است، پدرش به سختی توان سیر كردن شكم فرزندانش را دارد...نسبت قومی با او ندارم، چند روزی مرخصی گرفتم تا پی درمان او باشم ...
-هزینه اش؟!
-با خودم...

بر دلم تحسین همت بلند این جوان بود و بر دستانم شرمی كه قلم را روی برگ پذیرش به حركت در آورد " رایگان " ...
 
فردا روز عمل شد و از اقبال خوبش لنز مرغوبی كه از قبل داشتیم و مناسبش بود، در چشمش گذاشتم.
ذهنم مشغول او بود و فكرم در گرو روح بزرگ انسان هایی گمنام و امروز عصر كه پانسمان از چشمش برمی دارم..

پانسمان را برداشتم، آرام و با ترس چشمانش را باز كرد. سری در اتاق گردانید و بعد آن نگاهی به من و نگاهی به جوان همراهش:
آقا ،داریم می بینیم، آقا داریم می بینیم.

اشك آقا معلم سرازیر شد، با سر و چشم نگاهی به سقف انداخت و زیر لب خدایا ، پسرك را بغل كرد و سرش را بوسید.

موقع رفتن گفت: خدا رو شكر كه شما رو سر راه ما گذاشت تا چشم این پسر....
اشتباه می كرد، در این وانفسایی كه كمتر خبر خوبی از جایی می رسد، خدا او را سر راه معلمش گذاشته بود تا منجی چشم پسرك باشد.


دكتر سید محمد میرهاشمی
جراح شكرتو متخصص چشم



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
***** ------------------------------------ --------------------------------------

.