به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی برمی افروزیم! آپدیت روزانه

اگر ز باغ رعیت ملِک خورد سیبی...

تاریخ:جمعه 30 شهریور 1397-08:42 ق.ظ

 اگر ز باغ رعیت ملِک خورد سیبی... 

 

روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای  جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
 امیر احمدی به شاه عرض می کند: 

اجازه بدهید من تنها بروم، شما شاه هستید و امکان دارد بلایی سرتان بیاید. درست نیست که شما شخصا بیایید .

امیراحمدی می گوید: شاه گفتند: خودم بایدباشم تا ببینم چه خبر است. 

راه می‌افتند. شب هنگام با لباس شخصی به نزدیکی آن منطقه می‌رسند که 5 نفر مسلح راه را سَد می کنند و می گویند: کجا می‌روید؟ 

رضاشاه می گوید : می خواهیم برویم شهر. 

می گویند: پول دارید؟

می گوید : آره پول هم داریم. 

دزدها می گویند: خرج دارد باید پول بدهید تا رد شوید.

پیاده می شود و شروع می کند به دادن پول به آن ها و دست آخر می گوید: 

سیگار می‌خواهید؟ راهزن‌ها می گویند: داری؟ 

می گوید: آره باباT بیایید ... 

و یکی یکی به آن ها سیگار می دهد و با کبریت برای شان تک تک سیگار روشن می کند و می گوید: 

حالا می توانیم برویم ؟!

می گویند : اختیار دارید، بفرمایید، راه حالا باز است..

آن شب رضاشاه به هنگ می رود و شب را در آن جا می ماند و صبح زود در مراسم صبحگاهی هنگ شرکت کرده و بعد از صبحگاه می گوید : 

آن 5نفر که دیشب راه را به آن درشکه بستند و پول گرفته بودند، از صف بیرون بیایند.

همه ساکت بودند و کسی جرات نمی کند بیرون بیاید. مجددا با صدای مهیب خود می گوید: 

بیایند بیرون، چرا که اگر خودم بیارم شان بیرون، ایل و تبارشان را هم از بین می برم. دیشب کبریت زدم و چهره یک به یک تان را دیده ام و می شناسم، بیایید بیرون! 

باز همه ساکت و خبردار ایستاده بودند.

 دستور می دهد، همه 5 قدم  به عقب بروند. همه اجرای امر می کنند و می بینند 5 نفر نقش بر زمین افتاده اند. دو نفر از آن ها از ترس درجا سکته زده و مرده بودند و سه نفر خود را خراب کرده بودند!

رضاشاه فریاد می زند: من این جا هنگ گذاشتم، تا امنیت مردم برقرار شود،بعد افراد هنگ، خود راهزن شده و سر راه مردم را می گیرند، اول شک داشتم برای همین خودم رفتم ببینم. تا مبادا لاپوشانی کنید.
ماموریت تمام شد و رضاشاه برگشت و دیگر سابقه نداشت که در آن منطقه دزدی شود.

نقل از خاطرات سپهبد امیر احمدی، از افسران و همراهان رضاشاه...



 آری، 

اگر ز باغ رعیت ملِک خورد سیبی
درآورند غلامان وی درخت از بیخ!!!

هیچ اختلاسی بدون چراغ سبز و همکاری میسر نیست!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
***** ------------------------------------ --------------------------------------

.